خاطرات جبهه/18
صبح روز هشتم تير ماه 65 بود كه يكي از بچههاي تداركات براي انتقال
مقداري لوازم ، به دهلران آمد. با ديدن او،گل از گلمان شكفت؛مثل اينكه
ميخواستند قبال سرقتي را به ما برگردانند. گفت: "من بايد مقداري لوازم
جور كنم. احتمالا تا ظهر طول ميكشه، شماها فقط حاضر باشين كه تا
گفتم،حركت كنيم. "
از لحظهاي كه اين حرف را زد،داخل ساختمان نشدم. جلو در نشستم و
چشمم به تداركات بود كه كي وانت به راه ميافتد. سرانجام هنگام ظهر گفت
سوار شديم. پشت وانت نشستيم و به طرف اردوگاه جديد حركت كرديم. براي در
امان ماندن از بادي كه ميورزيد،زير پتوها چمباتمه زده بوديم و در همان
حال چرت ميزديم. آن طور كه بويش ميآمد،وقتي براي استراحت نداشتيم. شب
را در محل تداركات گردان خوابيديم و صبح روز نهم به طرف سنگ شكن حركت
كرديم. از بچهها شنيديم كه شب قبل "محسن رضايي " فرمانده سپاه،براي
نيروها سخنراني كرده و "آهنگران " هم مداحي كرده است. خيلي حالم گرفته شد
كه چرا جا مانديم، ولي خب هر چه بود، از عمليات جا نمانديم.
ساعتي بعد متوجه شدم صفرخاني فرمانده گردان شهادت مشغول توجيه نقشه
عمليات براي مسئولان گروهان يك است. بيآنكه متوجه شوند، عكسي از
جلسهشان گرفتم. دوربين ياشيكاي حسين كريمي دستم بود. خيلي كمكم كرد.
مخصوصا حدود 10 حلقه فيلمي كه از تبليغات گردان گرفته بودم تا از بچهها
عكس بگيرم. قرار شد گروه گروه، سوار بر وانت،به طرف جلو برويم. هر وانت
تويوتا هشت نفر را سوار كرد و بچهها براي اينكه از نگاه نامحرم
ديدهبانهاي دشمن محفوظ باشند، پتويي روي خود كشيدند. خدا هم كار را براي
ما راحت كرد و براي دشمن مشكل. خب آن هم يكي ديگر از امدادهاي غيبي بود.
طوفان خاك بر هوا خاست. كل منطقه را از سنگ شكن تا مهران،غبار غليظي
فرا گرفت كه به هيچ وجه نميشد تا چند متر آن طرفتر را ديد؛ چه برسد كه
ديدهبانها بخواهند منطقه ما را زير نظر بگيرند.
پس از رسيدن به خاكريز خط مقدم كه جاده آسفالت را در نزديكي مهران
قطع ميكرد، از ماشينها پياده شده، به طرف سمت چپ جاده شروع به دويدن
كرديم.مقداري كه رفتيم، گفتند هر چند نفر در يك سنگر مستقر شوند. گرماي
هوا به بالاترين حد ممكن رسيده و طوفان شن و خاك، امان همه را بريده بود.
در سنگري كنار بچهها نشسته بودم كه عباس تبري جلو در سنگر آمد و
چمباتمه زد. شروع كرد به سوال درباره كاري كه بايد انجام دهيم. با خنده
گفتم: "به جون تو من يكي رو با فرمانده لشكر اشتباه گرفتي. "
لحظهاي بعد دست در جيب برد و عكسي را از ميان كيفش بيرون آورد و در
حالي كه جلو صورتمم ميگرفت، با خنده گفت: "كيف ميكني ... اسماعيلمهها!
"
ادايي به حالت بي تفاوتي در آوردم و گفتم: "اسماعيل چيه؟ امشب بايد خودت قربوني بشي، اون وقت به پسرت مينازي؟ "
دست مهربانش را با خنده بر پشتم كوفت و به سنگر ديگر رفت.
خيلي به فرزندش علاقه داشت. هر از گاهي در گوشهاي خلوت، عكس او را از
جيب درميآورد و با نگاهي شايد مافوق پدرانه، او را مينگريست. نميدانم
چگونه نگاه پدري را كه خود ميرفت تا قرباني شود، در آخرين روزها، به عكس
فرزند و شيره جانش،تفسير و تصوير كنم. هر چه بود، خيلي آتشين بود و
عاشقانه؛ چرا كه نگاهي بود با هزاران سوال كه دهها و چه بسا صدها هزار
مسئوليت بر دوش يكايك ما ميگذاشت.
دوربين را كه از كوله پشتي درآوردم و مشغول عكس گرفتن از بچهها شدم.
باورم نميشد اين عكسها، آخرين تصاوير بعضي از آنها در اين دنيا باشد.
"محسن صباغچي " ، "قشمعلي اوچاقي "، "داود معيني "و "اكبري ".
صفرخاني گونياي را به سر كشيد تا از بالاي خاكريز نگاهي به جلو
بيندازد، پايين كه آمد دوربين را رويش ميزان كردم و گفتم: "خوب ژست بگير،
ميخوام اين عكس رو مخصوصا حجلهات بگيرم! "
لبخندي زد و من تكمه را فشار دادم.
نزديكيهاي غروب اعلام شد كه هيچ كس براي نگاه كردن رو به رو، از
خاكريز بالا نرود. علت مشخص بود؛ در آن لحظات دشمن از بهترين شرايط و زمان
براي ديدهباني مواضع ما كه رويمان به غروف آفتاب قرار داشت، برخوردار بود
و ممكن بود متوجه حضور غير عادي نيروها بشود.
مالكي صدايم كرد. جلو كه رفتم، از طرز نگاه و حالتش توانستم حدس بزنم
كه چه ميخواهد بگويد: "حميد جون، تو الان وضعيت بدنت خوب نيست، امشبم يه
سري كار سخت و دويدن داريم كه ممكنه نتوني بكشي و وسط راه بموني. اينجا
بمون تا ... "
نگذاشتم حرفش را تمام كند. با اينكه خيلي براي او احترام قائل بودم،
ميان حرفش پريدم و معترضانه گفتم: "اينجا بمونم كه چي؟ واسه چي؟ مگه من
چمه؟ مگه نديدي با همين دستم چه جوري آر پي جي و تيربار ميزنم؟ حالا
ميخواي حالمو بگيري؟ "
سرش را پايين انداخت و هيچ نگفت. در همان لحظه اول تكش را دفع كردم.
عاقبت با نگاهي كه با چند لحظه قبل فرق داشت،گفت: "باشه حميد جون، فقط
سعي كن زياد ندوي و كار سخت نكنيها! لازم نيست خودت رو با ما بكشي جلو،
كه اين هيكل گندهات رو بكشي جلو، خودش خيلي كاره چاقالو "
و با خنده و شوخي به سمت ديگر خاكريز رفت.
فرمانده گردان آخرين سفارشها و توجيهها را كرد. نماز مغرب و عشا را
خوانديم و آماده حركت شديم. آن طور كه فهميدم قرار بود ساعت 9 شب گروهان
ما از همان محل از خاكريز بگذرد، وارد دشت رو به رو شود و سپس با شكستن خط
كمين و دفاعي دشمن، از كانال بگذرد .
گروهان يك هم از قسمتي ديگر وارد عمل ميشد. در كل خط شكن لشكر محمد
رسول الله (ص) كه محورش در سمت چپ جاده قرار داشت، گردان شهادت بود و
نيروهاي خط شكن لشكر سيد الشهدا،از سمت راست جاده و نيروهاي لشكر 41
ثارالله از سمت چپ ما وارد عمل ميشدند. قرار بود پس از شكستن خط توسط
گردان شهادت، گردانهاي حمزه و سلمان، براي ادامه عمليات كار را پي بگيرند.
عقربههاي ساعت خيلي كند و سخت حركت ميكردند. انگار از چيزي خبر
داشتند. دلشان نميخواست به 9 برسند. خداحافظي و حلاليت طلبيها شروع شد.
در آن لحظات هم دست از شوخي بر نداشتم. در حالي كه براي اولين بار به
دلخواه خودم كلاه آهني بر سر گذاشته بودم، به طرف "سعيد دلخواني " - از
بچههاي محلمان كه چند روز قبل از آن همراه "احمد جلالي پروين " از گردان
جيب به گردانمان آمده بودند - رفتم. شروع كردم به ماچ و بوسه ولي با
تكاني، لبهكلاه آهني به گوشه چشم سعيد خورد و خون جاري شد. سعيد با قنداق
اسلحه محكم به پشتم كوبيد و من گريختم.
سرانجام عقربههاي ساعت به 9 رسيدند و دستهها از خاكريز. بالا رفتند
لحظهاي بعد، يكي از بچههاي اطلاعات عملات به نام "حسين آواره " كه لهجه
غليظ يزدي داشت و به گردان ما مامور شده بود، خطاب به قنبري - مسئول دسته
يك - گفت: "يكي از آرپيجي زناي شيرت رو بفرست بياد جلو! "
او هم محسن صباغچي را صدا كرد محسن آر پي جي به دست به طرف خاكريز
حركت كرد. جلويش را گرفتم و دستم را به طرفش دراز كردم. وقتي دست داد،
دستش را بالا آوردم و آن را بوسيدم. يكه خورد و گفت: "چرا اين كار رو
كردي؟! "
رويش را هم بوسيدم و گفتم: "آقا محسن فقط ما رو يادت نرهها "
"حاج آقا دستوار " - معاون لشكر - سوار بر جيپي به كنار خاكريز آمد.
از صدايش كه حسين آواره را صدا ميكرد شناختمش. جلو رفتم و با او نيز
مصافحه كردم. اول شهادت برادر كوچكترش حسين را كه هفته قبل در مهران به
شهادت سيده بود تسليت گفتم، سپس دستش را جلو آوردم و بوسهاي جانانه بر آن
زدم. بوسهاي كه از اولين روزهاي آشناييام با او ميخواستم بر دستش بزنم،
ولي بهانهاي نداشتم و شب عمليات، بهترين بهانه بود.
حاج آقا مصفا به طرفم آمد و با اصرار گفت: "آقا حميد من ميخوام توي عمليات پشت سر تو و دنبالت باشم. "
وقتي علت را جويا شدم، فهميدم به خاطر مجلس گرمي شبهاي قبل است. با
خنده گفتم: "حاج آقا دنبال من نيا، چون من گول حوري و از اين حرفها رو
نميخورمها! اوضاع كه يه كمي خراب بشه، در ميرم "
با خنده گفت: "باشه تو در برو، منم دنبالت ميام. هر جا بري ميام "
سرانجام ستون از خاكريز گذشت. جلوي من حسين اكبر نژاد و پشت سرم، حاج
آقا مصفا بود. كوله پشتي سنگيني به دوش داشتم و كلاش تاشو را دستم گرفته
بودم. محتويات كوله پشتيام عبارت بود از يك دستگاه دوربين ياشيكا، 10
حلقه فيلم 135 ، دو منور دستي، پنج نارنجك و تعداد زيادي هم فشنگ كلاش.
ساعت حدود نه و ده دقيقه بود كه اولين منور بالاي سر ستون روشن شد و
همه دراز كشيديم. خيلي عجيب بود، چرا كه دشمن از سر شب تا آن موقع منور
نزده بود، ولي درست زماني كه از خاكريز گذشتيم و براي عمليات حركت كرديم،
شروع كرد به پرتاب گلولههاي منور. تا خواستيم بلند شويم و به جلو بروي،
منور بعدي روشن شد. فاصلهمان با سنگرهاي كمين و كانالي كه بايد به آن
حمله ميكرديم، چيزي حدود سيصد متر ميشد. قرار بود قبل از نزديك شدن به
كانال، بچههاي تخريب، معبري وسط ميدان مين باز كنند، ولي براي عبور از
سيم خاردار كه زياد هم نبود، هيچ راهي جز اينكه از روي آن به طرف جلو
بدويم، وجود نداشت. بچههاي اطلاعات عمليات ميگفتند: "ما از وضعيت آن طرف
كانال هيچ اطلاعي دقيقي نداريم؛ چون دشمن با ايجاد ديوار دفاعي مانع نفوذ
نيروهاي شناسايي شده. به همين خاطر فقط تونستهايم تا جلو سنگرهاي كمين و
كانال را شناسايي كنيم "
منورها امانمان را بريده بودند كه يكباره غرش دوشكاها و تيربارها
شروع شد. يكي از تيربارها با گلوله رسام رو به آسمان شليك ميكرد تا از
اين طريق حواس ما را پرت كند. تيربار ديگر بدون اينك گلوله رسامي ميان
فشنگهايش باشد، سطح زمين را زير آتش گرفت. دشمن به محل دقيق نيروهاي ما پي
نبرده بود. فقط ميدانست عملياتي در جريان است. به همين خاطر سعي ميكرد
با تيراندازي فراوان و بيهدف، دشت مقابلش را زير شديدترين آتش بگيرد كه
به خيال خود هيچ جنبندهاي نتواند جلو برود. اگر محل استقرار ستون نفرات
را پيدا ميكردند، كافي بود با يك تيربار معمولي، همه را تلف كنند. در آن
صورت بعيد بود كسي سالم از معركه به در بيايد. صداي گلولههاي گيريتف كه
از بالاي سرمان ميگذشت، گوشم را ميخاراند. صداي تند و تيزي داشت كه
همچون ميلهاي در گوش نفوذ ميكرد. اول فكر كردم فقط من اين حالت را دارم،
اما در زير نور لرزان و سرخ و زرد منور، چشمم كه به صورت بچهها افتاد،
متوجه شدم همه از تق و تق تيربار، صورتشان را جمع كردهاند و سعي ميكنند
گوش خود را بگيرند.
لحظات سختي بود. بدجوري گير كرده بوديم. من كه از كلاه آهني بيزار
بودم آن را همچون تاجي بر سر گذاشته بودم. احساس ميكردم با وجود آن، هيچ
چيز بر من كارگر نيست، ولي باز ميترسيدم. صورتم را بر خاك گذاشتم. خنكاي
زمين تا عمق وجودم نفوذ كرد. كلاه آهني را سفت گرفته بودم كه مبادا از سرم
جدا شود و اي سرم از او كناره بگيرد. مالكي - فرمانده گروهان - سينه خيز
به كنارم آمد، با مشت به پهلويم زد و با خنده گفت: "چطوري چاقالو! فكر
ميكنم عمليات رو كنسل كنن. آخه بد جوري لو رفته! "
با اين حرف، ته دلم خالي شد و آن يك ذره ايماني را هم كه داشتم، آب
شد، ولي سعي كردم به آن فكر نكنم. انگار نه انگار مالكي حرفي به من زده؛
اصلا چي كار به اينك كارها دارم؟ راه خودم را ميروم، حالا ميخواهد
عمليات لغو شود يا ادامه پيدا كند. با خود گفتم: بهتر است حواسم را از اين
معركه خارج كنم و فكرم را به چيزهاي ديگر مشغول كنم. به خانواده، به محل و
به چيزهاي ديگر از اين قبيل. به اينكه اگر شهيد شوم، كدام عكسم را بزرگ
ميكنند و چه كسي وصيتنامهام را در مسجد ميخواند. به اينكه در تشييع
جنازهام چه كساني شركت ميكنند. اصلا جنازهام برميگردد يا نه و خدا كند
برگردد.
اين روش هم فايده نداشت. چون تير خوردن وقتي آدم حواسش نباشد، شوك
آور و ترسناكتر است. ترجيح دادم حواسم را شش دانگ جمع آنچه پيرامونم
ميگذرد بكنم. در همان حيص و بيص، گلولهاي از كنار بازويم در خاك نشست
كمي ترسم زياد شد، وقتي تيري به كوله پشتياي كه بر دوش ميكشيدم، خورد،
هراسم بيشتر شد. هر لحظه منتظر انفجار نارنجكها، منورهاي دستي و فشنگهاي
داخل آن بودم. لحظات تلخ و گزندهاي را گذراندهام. بيشتر از آنچه به
تيربار توجه كنم، به كوله پشتي فكر ميكردم. به لطف خدا هيچ اتفاقي
نيفتاد.
گلوله تيربار به كوله آرپي جي يكي از بچههاي گروهان يك خودرو و آن
را منفجر كرد. در حالي كه در آتش ميسوخت، خود را اين طرف و آن طرف
ميانداخت. تيربارچيهاي دشمن كه صيد خوبي پيدا كرده بودند، همه آتش خود را
بر آن باريدند تا به شهادت رسيد. جسمش آرام آرام با خرج آرپيجي سوخت.
سرم را ميان پاهاي اكبرنژاد پنهان كردم. اكبر نژاد دستهايش را بر
زمين ستون كرد و نيم خيز شد كه بدود. من هم دستم را بر زمين كوفتم و صورتم
را از زمين بلند كردم تا جا كن شوم كه گلولهاي سرخ از زير بدن او گذشت. و
زير صورت من در خاك نشست. از فكر اينكه امكان داشت اين گلوله كار هر
دويمان را بسازد، بلافاصله شروع كردم به دويدن. شايد خيال ميكردم چون يك
بار به آنجا تير خورده، اگر در همان محل بمانم ، مورد اصابت تير قرار
ميگيرم. نفر جلويي كه خيز رفت،من هم درازكش شدم. سينه خيز به جلو
ميرفتم كه به كنار يكي از بچهها كه نتوانستم بشناسمش رسيدم. تيري كه از
روي كتف به داخل شكمش خورد بود. هنگامي كه شانه به شانهاش شدم، توانستم
نالههاي جانسوزش را بشنوم. در حالي كه لحظات آخر عمر را ميگذراند، آرام
ميگفت: "سوختم...سوختم... "
در همان حال گلولهاي كه از بالاي سرش وارد شد و ديگر حركتي در او
نديدم. هر چه اين موارد را ميديدم، بيشتر حساب كار را كرده،خود را جمع و
جور ميكردم. سعي كردم درست پشت نفر جلويي قرار بگيرم و هيچ قسمت از بدنم
بيرون يا بالا نباشد.
"حسين ارشدي " كه هميشه با شوخي به او ميگفتم: "حسين جون يه ذره
رژيم بگير تا لاغر بشي. با اين شكم گندهاي كه داراي، آخرش واسه عراقيها
سبيل ميشي و با آرپيجي شكمت رو سوراخ ميكنن ". همان جور هم شهيد شد.
برخاست تا به دنبال ديگر نيروها به جلو برود، چند قدمي بيشتر بر نداشته
بود كه گلوله آرپيجي به شكمش اصابت كرد و عجولانه او را به ديار باقي
فرستاد و ارشدي هم شهيد شد. يك آن، به ياد حرفش در فكه افتادم كه ميگفت:
- حميد جون، تو جووني و مجرد و از دل ما متاهلا خبر نداري! من شش تا
بچه دارم... درسته كه همه چيزم رو ول كردم و اومدم براي خدا به جبهه، ولي
دلم براي خونه شور ميزنه. تو خودت چقدر باباتو دوست داري؟ حالا حساب كن
كه من باباي شش تا بچه هستم.
حسين آرواره از بچههاي اطلاعات عمليات، كه پايش تير خورده بود، سينه خيز به كنارمان آمد و با لهجه شيرين يزدياش گفت:
- بچهها! اين طوري نميشه كار كرد؛ فقط تلفات ميديم. بلند شين و با فرياد "الله اكبر " بدوين طرف كانال.
يكباره دستها بر زمين كوفته شدند. در حاليكه گلولههاي تيربار لبه
كلاههاي آهني را ميخراشيد، سرها بلند شد و اندامها راست. غريو "الله اكبر
"از جلو ستون برخاست. دستهايم را بر زمين زدم. همه افكار مغشوشم را همان
جا چال كردم. سينهام را از زمين بلند كردم و خواستم فرياد بزنم كه با
گفتن "الله اكبر " سوزش سختي در پاي راستم حس كردم. خندهدار آن بود كه در
همان وهله اول، در ادامه "الله اكبر " فرياد زدم: "اوخ! "
سعي كردم پايم را تكان دهم كه ديدم حس ندارد. همان جا درازكش شدم.
بچهها از كنارم ميدويدند. جاج آقا مصطفا كنارم آمد و پرسيد: "چي شده؟ "
با خنده گفتم: "هيچي حاجي، ديدي بهت گفتم من درميرم! حال برو جلو! "
خودم را از ستون بيرون كشيدم تا بچهها راحت بگذرند. بچهها به طرف
جلو ميدويدند و من سينه خيز به عقب. در راه چشمم به پيكر آن عزيزاني
افتاد كه در همان حال خفته بودند. شهيدان گروهان، پشت سر يكديگر درازكش
بودند؛ او چاقي و معيني هم در ميانيشان بودند. سعيد را ديدم كه تير به
دستش خورده بود. بدتر از من، او ترسيده بود. جرات نميكرد از جايش بلند
شود. انگشتان متلاشياش آويزان بودند. گفتم: "اين طوري نميشه موند. اگه
ميخواي بري جلو، بلند شو. اگرم ميخواي بيايي عقب، بلند شو بريم. " پايم
را كشان كشن به دنبال خود ميآوردم. تيربار همچنان ميغريد و گلولههاي
آرپيجي در اطراف بر زمين مينشست. سعيد اشتباهي رفت به طرف راست. فرياد
زدم: "برگرد اون طرف نرو... " تا راهش را به سمت چپ كج كرد، چند خمپاره
شصت درست در همان مسير قبلي خورد و منفجر شد. سعيد كه خيلي ترسيده بود،
شروع كرد به دويدن در مسير اصلي. خودمان را به پشت خاكريز پرت كرديم.
بچههاي گردان حمزه در سنگرها انتظار ميكشيدند تا خط شكسته شود و وارد
عمل شوند. به كمك آنها سوار آمبولانسي شديم. راننده از بچههاي گيلان بود
و يكدنده و لجباز. مسير را اشتباهي به طرف جلو مي رفت. كم مانده بود كه از
خاكريز بگذرد و وارد ميدان نبرد شود. هر چه ميگفتيم: "اشتباه ميري! "
قبول نميكرد و ميگفت: "من راننده آمبولانسم يا شما؟ "
بچههاي گردان حمزه كنار خاكريز جلوش را گرفتند و به او فهماندند كه
مسير اورژانس بر عكس است. درون آمبولانسي كه در تاريكي شب، با سرعت تمام،
در جاده آسفالت، به طرف سنگ شكن ميرفت، شش مجروح افتاده بوديم. تردد در
جاده زياد بود. گلولههاي خمپاره و كاتيوشا در اطراف جاده بر زمين
مينشستند. چراغ ماشينها خاموش بود. ناگان راننده آمبولانس پايش را بر
پدال ترمز فشار داد و فريد زد: "من توي شب نميتونم رانندگي كنم! "
به دنبال آن ماشيني از عقب به آمبولانس ما كوبيده شد و جراحات عدهاي
از مجروحان دو برابر شد. ماشين عقبي هم كه آمبولانس بود، خيلي داغان شد و
از كار افتاد. مجروحان آن را پهلوي خود آورديم. يكي از بچهها نشست پشت
فرمان و به طرف اورژانس حركت كرديم. از بخت بد، محل پست امداد و اورژانس
مشخص نبود. حتي رانندههاي آمبولانس و امدادگرها هم نميدانستند كه
مجروحان را بايد به كجا ببرند. به هر زحمتي بود يكي از بچهها از ماشين
پياده شد جلو آمبولانس به راه افتاد تا مسير را در سياهي شب پيدا كرديم.
به محض اينكه وارد شديم، دكتري به سراغم آمد و با دستپاچگي گفت: "چت شده؟
"
با خونسردي گفتم: "آقاي دكتر ميبخشين، سوزن داري؟ "
گفت: "ميخواي چيكار؟ "
گفتم: "ميخوام اي تيغو كه رفته توي دستم و دو سه ساعته اذيتم ميكنه، دربيارم "
دكتر با عصبانيت گفت: "تو واسه اين اومدي عقب؟ "
با خنده گفتم: "نه بابا! پام تير خورده، ايناهاش؟ " و پايم را بالا آوردم.
پس از پانسمان، مرا روي برانكارد گذاشتند وبه محوطه بيرون اورژانس
بردند تا سوار آمبولانس ديگري شوم. ناگهان توپخانه عراق منطقه را زير آتش
گرفت. خدمه بيمارستان مجروحان را با همان وضع در وسط محوطه رها كرده، به
پناهگاه رفتند. به لطف خدا هيچ اتفاق ناگواري نيفتاد.
صبح فردا، در نقاهتگاه صالح آباد، دو شكارچياي را كه شب قبل
همهمان را زمين گير كرده بود، ديدم. ميخواستم خررخهاش را بجوم. پاي
"يوسف صديق " كه او را اسير كرده بود،تير خورده بود. دو شكارچي زخمي،
خونسرد، ولي وحشتزده از نگاههاي ما، روي برانكارد دراز كشيده بود. جدا حيف
رافت اسلامي دستمان را بسته بود.
به همراه ديگر مجروحان سوار بر مينيبوسهاي شخصي كه داوطلبانه براي
انتقال زخميها آمده بودند، به طرف شهر ايلام و از آنجا به طرف كرمانشاه
حركت كرديم. در راه، به راننده ميني بوس كه از عشاير كرد بود گفتم: "آب
خنك ميخواهيم. "
مقابل روستايي ايستاد و خود به داخل انجا رفت. لحظهاي بعد اهل روستا
باسطلهاي آب يخ، نان و غذا دور مينيبوس گرد آمدند و از ما پذيرايي كردند.
نگاههاي دوستانه روستاييان كرد، اشك شوق را از چشمانم جاري كرد. در برابر
آنها احساس شرم و مديوني ميكردم.
در نقاهتگاه شهيد رجايي كرمانشاه، اكثر بچههاي مجروح گردان، از
جمله احمد جلالي پروين را ديديم. سعيد يكريز ميگفت: "اگه اين احمد چيزيش
بشه، من چيكار كنم؟ جواب مادرشو چي بدم؟ "
گلولهاي به كتف احمد اصابت كرده بود. صبح فردا، از آ "جا با اتوبوس
به تهران حركت كرديم و به بيمارستان شهيد رهنمون رفتيم. بيمارستان جاي
خالي نداشت. بالاجبار در يكي از بخشهاي آن بتري شديم كه بعدها فهميديم بخش
"اعصاب و روان " است. افرادي كه كمبود روحي و رواني داشتند، با ديدن ما كه
چهار مجروح و در يك اتاق بستري بوديم، متعجب شده، به عيادتمان آمدند.
شوخيها آن قدر بالا گرفت كه روزهاي متعجب شده، به عيادتمان آمدند. شوخيها
آن قدر بالا گرف كه روزهاي آخر روانيها به نزد مسئول بخش رفته، گفتند:
"اين ديوونهها كي هستند كه در بخش ما بستري كردين؟ "
حق هم داشتند. در برابر هر بيفكري و شوخي بيمزه، دهها شوخي
تحويلشان ميداديم و قول پرستارها روي آنان را كم كرديم تا جايي كه ديگر
با پرستارها بحث و جدل نميكردند و حتي بين خودشان دعوا نميافتاد. البته
پرستاران و زحمتكشان بخش با كليه بيماران رفتار ملايمي داشتند.
پس از چند روز كه در بيمارستان بودم، خيلي دلم گرفت؛ مخصوصا وقتي خبر
شهادت "حاج رضا دستواره " ، "صفرخاني " و "صباغچي " را شنيدم، طاقت از دست
دادم. بدون اينكه به كسي - حتي به خانواده و دوستانم - اطلاع بدهم، به
پادگان ولي عصر (عج) رفتم و از آنجا با اتوبوس عازم انديمشك شدم. آخر فكر
ميكردم اگر به مادرم بگويم ميخواهم دوباره به جبهه بروم، مانعم ميشود،
درست مثل دفعه قبل كه نمي "ذاشت. هميشه ميگفتم: "صبر كن حالت بهتر كه
شد، اون وقت برو. اين طوري دست و پاگير ديگرون ميشي "
من هم هميشه ميگفتم: "باشه مامان، چشم، حرفتونو گوش ميكنم وزياد جلو نميرم، همون تو پادگان اون عقب عقبا ميمونم. "
خودم مي أانستم كه همه اين حرفها تنها براي اين است كه از در خانه
بيرون بروم و گر نه مگر ميشد كسي به منطقه برود، ولي در عمليات شركت
نكند؟!
وارد پادگان دو كوهه كه شدم، يكراست به تداركات گردان شهادت رفتم. در
آنجا شنيدم كه گردان يك نوبت براي رفتن به مرخصي به پادگان آمده، كه به
خاطر شلوغي منطقه، مجددا نيروها را بردهاند جلو. هر چه به بچههاي
تداركات اصرار كردم يك جفت كفش كتاني كهنه به عنوان امانت به من بدهند،
قبول نكردند. از خستشان كفرم درآمد. به خاطر ورم پايم نميتوانستم پوتين
بپوشم و از تهران هم با دمپايي آمده بودم.
تعدادي نيروي تازه نفس به دو كوهه آمده بودند كه در حسينيه شهيد حاج
همت قرار داشتند. طبق عادت، چرخي بينشان زدم تا بلكه آشنايي پيدا كن. در
بين آن جمع باصفا كه از سيمايشان ميشد ناراحتي نرسيدن به عمليات را
خواند، چشمم به "جعفر علي گروسي " افتاد. پس از سلام و عليك متوجه شدم كفش
كتاني كهنه و تقريبا پارهاي به پا دارد كه به كار من ميخورد. وقتي قضيه
را گفتم، مثل هميشه با لبخندي شيرين، درست در گردنم انداخت و گفت: "تو جون
بخواه داداش كفش چيه؟ "
سريع گچ پاي راستم را باز كردم و سعي كردم كتاني را به پا كنم. لنگ
لنگان از حسينيه خارج شدم و با جعفر خداحافظي كردم. دوست نداشتم از او جدا
شوم. بودن با او خاطرههاي زيادي را در دلم زنده ميكرد.
آن روزهايي را كه با هم در واحد آر پي جي بوديم، در اردوگاه كوزران
در قسمتي از كوه، با شاخه و برگ درختچههاي بلوط، آلونكي درست كرده بود.
بعداز ظهرها به آنجا ميرفتيم و گپ ميزديم. نوار منصور ارضي راداخل ضبط
ميگذاشت و چه زيبا ميگريست. بيشتر از هر چيز عاشق گريههاي پاك و
مخلصانهاش بودم. اهل ريا نبود. و جلو هر كس و هر جا كه بود، تا گريهاش
ميگرفت، ميگريست. گاهي با صداي نازك و قشنگش، در رساي شهداي واحد
آرپيجي سرودي ميخواند؛ مخصوصا آن شب كه در چادر دسته، بين نماز مغرب و
عشا بلند شد و از خاطرات برادران آزاده "عليرضا رحيمي " و "حسين معظمي
نژاد " كه روز قبل همراه چندتايي از بچهها به ديدنشان رفتيم، حرف زد،
نتوانست جلوي گريهاش را بگيرد. در ادامه خواند:
لالهها، لالهها نشكفته پر شد، "ساري " نيامد ، جبهه شهيد شد...
پس از خداحافظي و روبوسي با جعفر، سوار بر ميني بوس عازم دهلران و از
آنجا راهي مهران شدم. نرسيده به سنگ شكن سراغ اردوگاه لشكر را گرفتم كه
گفتند : "در سينه كش كوههاي سمت راست جاده مهران، كنار "رودخانه گاوي "
مستقر هستند "
هيچ ماشيني به آن طرف نميرفت پاي پياه شروع كردم به رفتن. ساعاتي
بعد خسته و كوفته ، در سراشيبي اردوگاه قرار گرفتم. بچهها در رودخانه
مشغول شنا بودند. مقابل چادرهاي گردان شهادت كه رسيدم، عباس تبري كه روي
تخته سنگي نشسته بود و از بيحوصلگي با ساقه گياهان ور ميرفت، متوجهام
شد. سراسيمه بلند شد و با صداي بلند فرياد زد: "بچهها حميد اومده... حميد
جون تو كجا بودي؟ حالم خيلي گرفته بود... "
خيلي محبت نشان داد و اين برايم جالب بود. هيچگاه آن لحظه كه مرا در
آغوش گرفت، فراموش نميكنم. با وجودي كه حداكثر دو ماه ميشد باهم آشنا
شده بوديم، و لي چنان دستهايش به طرف باز كرد كه احساس كردم دو آشناي
ديرين هستيم كه پس از ساليان دوري و فراغ به يكديگر رسيدهايم.
تبري گفت:
بعد از اينكه تو رفتي ما خط رو شكستيم و فرداش برگشتيم عقب. يك بار ما
رو بردند دو كوهه كه بريم مرخصي، ساكهامون رو هم تحويل گرفتيم ما هم رفتيم
تلفن زديم خونه كه فردا ميآييم تهران عصري گفتند: "دوباره ساكهاتون را
تحويل بدين. نيرو كمه، خط هم شلوغه، دوباره بايد برين جلو " چهرهاش بشاش
بود ناراحتي در آن به چشم نميخورد هنگام غروب ، سوار بر وانت، عازم خط
مقدم، ارتفاعات قلعه "ويزان " شديم هوا كاملا تاريك بود كه وارد كانالها
شديم. براي رد شدن بايست از روي اجساد متلاشي نيروهاي دشمن ميگذشتيم.
صحنه چندش آوري بود. كانال مملو از بود از اجساد عراقي. شب همراه
كمال صادقي و يكي از ديگر از بچهها در سنگري بتوني كه ظاهرش نشان ميداد
متعلق به عراقيها بوده، سپري كرديم سنگري بدون سقف به طول و عرض 1/50
سانتيمتر و ارتفاع 70. قرار شد سه نفري تا صبح در آنجا نگهباني بدهيم. به
همين خاطر قرار گذاشتيم به نوبت ساعتي داخل سنگر چرت بزنيم. كف سنگر خيس و
چسبنده بود. بوي تعفن به مشام ميرسيد. از خستگي سرم را بر زمين گذاشتم و
خود را مچاله كردم تا براي كمال هم جا باشد. صبح كه برخاستيم، همه بچهها
به ما ميخنديدند. بدنمان بوي بدي گرفته بود. خوب كه توجه كرديم، ديديم
داخل سنگر يك عراقي بوده كه اثر انفجار نارنجك تكه تكه شده و توسط بچهها
به بيرون منتقل شده بود و ما شب را روي امحا و احشاي جسد خوابيده بوديم.
پس از سه شب كه همراه بچههاي يكي از دستهها جلو بودم قرار شد براي
استراحت، به عقب خط، به محلي كه سنگرهاي بتوني سرپوشيده و محكمي داشت،
برويم. از خط مقدم تا آنجا ده دقيقه راه بود كه بايد پياده و از داخل
كانال طي مي شد. دشمن آنجا رانه با خمپاره 60 كه با 120 ميكوبيد. به
همراه حاج آقا مصفا، زينلي و جواد گنجي داخل سنگر تداركات گروهان جاي
گرفتيم. بچهها داخل سنگر بتوني بزرگي كه كنارمان بود كلاس قرآن داير
كردند.
هر روز 2 نفر وظيفه شستن ظرفها و درست كردن چاي را به عهده داشتند
كه بين بچهها به شهردار يا خادمالحسين معروف بود. بعضيها به شوخي نامش
را گارسون الحسين گذاشته بودند. يكي از روزها نام من همراه با سعيد رادان
جبلي به عنوان شهردار خوانده شد كه من اعتراض كردم و پاي زخميام را بهانه
قرار دادم. سعيد كه جواني مومن،آرام ومتين بود، لبخندي زد و گفت: عيبي
نداره تو قبول كن شهردار باشي، همه كارا با من. تو اصلا كار نكن.
من هم كه از خدا ميخواستم قبول كردم. كور از خدا چيخواد؟ يك عينك دودي.
هنگام غروب سعيد گفت: حميد برو كتري را آب كن. بذار روي آتيش تا جوش بياد واسه بچهها چايي درست كنيم.
با خنده و تمسخر گفتم: مگه خودت نگفتي من كاري نكنم؟ پس به من ربطي
نداره. من اسمم شهرداره. ولي تو قبول كردي جاي منم كار كني. پس خودت برو
سراغ كتري. و مثل شاهزادهها روي پتوهاي لوله شده كنار سنگر لم دادم.
سعيد بيآنكه عصباني شود؛ خنديد و گفت: باشه باباجون خودم ميرم.
ميخوام وضو بگيرم واسه كلاس قرآن، كتري رو هم آب ميكنم. آستينها را
بالا زدم و از سنگر خارج شد. جلو تانكر ابي كه كيسههاي گوني پر از شن
اطرافش را گرفته بود، وضو گرفت و كتري را از آب پر كرد. آن را روي آتشي كه
ساعتي قبل درست كرده بود گذاشت و به طرف سنگر آمد.ناگهان سوت خمپاره 120 و
در پي آن انفجاري شديد، ناله او را در خود خفه كرد. غرش وحشتانگيز
خمپاره، همه را ميخكوب كرد. هيچ كس جز سعيد بيرون نبود و معلوم نبود چه بر
سرش آمده است. خمپاره در نزديكياش منفجر شده است. ناله سوزناكي ميزد.
خوب كه توجه ميكردي از بدن متلاشي او كه پاهايش بيش از همه داغان شده بود
مضمون نالههايش يك كلام بيشتر نبود: حسين جان...
اين هم نشانهاي ديگر. آخر چه چيزي جز بيلياقتي باعث شد تا من بيرون نروم و او به شهادت برسد؟
غروب مرتضي حاج محمدي كه از جلو آمده بود، خبر شهادت عباس تبري و حسين
خاني را داد خبر خيلي تكاندهنده بود آنچه موضوع را براي من سوزناكتر
ميكرد اين بود كه هر دوي آنها متاهل بودند و با هم دوست.
حاج محمدي گفت: صبح نزديك ساعت 6 بود وحدود 10 دقيقه بيشتر نمونده
بود كه پستشون تموم بشه. تبري حالت عجيبي پيدا كرده بود تا حالا اونو اين
جوري نديده بودم. وقتي رفتم توي سنگر به شوخي بهش گفتم: از اسماعيل چه
خبر؟ با بياهميتي گفت: هيچي اسماعيل كيه، من اومدم جونمو فرداي اسلام
كنم. زن و بچه چيه؟ از سنگر بيرون آمدم كه برم پست بعدي رو صدا كنم هنوز
مقداري توي كانال نرفته بودم كه يكدفعه سوت خمپاره منو به خيز واداشت
بعداز رد شدن تركشا، به طرف سنگر برگشتيم، سنگري كه حسينخاني و تبري
اونجا بودند با بهت و ناباوري ديدم خمپاره درست خورده بغل سنگر و هر دوشون
كنار همديگه شهيد شدهاند روحشون شاد باشه.
دو هفتهاي مي شد كه با بچهها در مهران بودم محل اصابت گلوله در
پايم حركت كرده بود سعي كردم اهميتي ندهم. سرانجام همهمان را به سنگشكن
بردند كه سوار اتوبوس به پادگان برويم. در آنجا بحث بود كه لشكر در
آمادهباش صد در صد است و هيچ نيرويي حق ندارد از منطقه خارج شود ولي
گردان شهادت كه در فكه و شكستن خط و پدافندي زحمت زيادي كشيده بود بايد مي
رفت عقب. سرانجام سوار شديم و به دوكوهه رفتيم در آنجا هم با همان مشكل
روبرو شديم. صفا،معاون گردان تصميم گرفت به همه نيروها برگه مرخصي كوتاه
مدت بدهد تااز پادگان خارج شوند و اتوبوسها بيرون از پادگان، نيروها را
سوار كنند و به تهران ببرند. عبدالرضا با اين قانون شكني مخالف بود.
اوسرسخت بود و هم مطيع نظم و نظام. اگر ميگفتند بايد تا آخر بماني
ميماند و مردش هم بود. عاقبت لشكر قبول كرد گردان به مرخصي برود. شبانه
سوار بر اتوبوس راهي تهران شديم. به لطف خدا با ادامه مداوا، براي پايم،
اتفاق بدي پيش نيامد. قرار بچهها براي چند روز بعد جمع شدن در خانه شهيد
علي اصغر صفرخاني فرمانده گردان شهادت بود وقتي درتهران به خانهاش در
خيابان ابوذر رفتم با تعجب ديدم روي ديوار نوشته شده:
همسرم از دختر كوچكم زينب، خوب مواظبت كن كه من ديگر بر نميگردم... از وصيتنامه شهيد صفرخاني.
وقتي به تهران رفتم چشمم به پوستر قرمز رنگي افتاد كه عكس عباس تبري
روي آن جلوهگري ميكرد و كوچه و خيابانها و محله مجيديه را مزين كرده
بود. از خودم خجالت كشيدم و همين طور از روي بچه ارشدي. با خودم گفتم پس
چه بهتر كه براي اداي حقي كه اسماعيل و خانوادهاش برگردن من دارند، به
عهد خود وفا كنم و جبهه را ترك نكنم.
يكي از روزهاي پاييز 1371 هنگامي كه اسماعيل 8 ساله بود او را ديدم
اما او خبر نداشت پدرش كجا رفته است فقط عمويش را كه جاي پدرش را گرفته
بود، بابا صدا ميكرد.
بازار داغ شهادت
شامهام هر آن رايحه خوش عمليات را بهتر از پيش احساس ميكرد. شايد به
خاطر اين بود كه فصل زمستان بيشترين عملياتها را در خود جاي داده بود.
اكثر عملياتها بزرگ در فواصل اواخر پاييز تا اوايل بهار انجام مي شد در و
ديوار مسجد پر بود از پلاكارد رنگي و زيباي سپاه محمد(ص) مثل هميشه
تبليغات تقريبا خوب بود و يكنواخت. صفهاي اول نماز جماعت حتي پس از اعزام
پر بود. چه بسا پرتر. اين بار نيز مثل دفعات قبل آنها كه ماندن در تهران و
محكم نگه داشتن سنگر مسجد را از شركت در جبهه واجبتر ميدانستند برنده
ميدان حرف شدند. و نااميد از ياسيني كه خواندنش فقط خودمان را خسته
ميكرد، با علي حسينپور تصميم خود را قطعي كرديم.
هر كه دارد هوس كربو بلا بسمالله
آنهايي كه شامه قويتري داشتند توصيه به صبر كردند اما دور ماندن از
جبهه و ماندن در محيط خفقان آور شهر و نظاره آنچه كه ميگذشت، مانند
ماهياي كه به دور از آب افتاده باشد مرگ روحم را نويد ميداد هر گاه نام
جبهه و اعزام ميآمد و روحم جلا مييافت. نميدانم چرا اما هر چه كه بود
گيرايي جبهه بود و جبههايها. در زندگي به هيچ چيز به اندازه جبهه علاقه
نداشتهام و از دورياش رنج نميبردم. اگر هنگام مرخصي يك روز را بالاجبار
غيبت ميكردم عذابش از سه ماه دوري از خانواده برايم بيشتر بود. تقصير من
و ما نبود . تقصير آنها بود كه جبهه را با حال و هواي خود صفا بخشيده
بودند. تقصير دوستيهاي جالب و ياران عاشق بود. آنان كه به شفاعت با
يكديگر دوست ميشديم نه...
عليالظاهر يگانهاي رزمي، بنا را بر اين گذاشته بودند تا به هيچ وجه
نيروي انفرادي به منطقه نفرستند تا همه نيروها در قالب سپاهيان حضرت محمد
(ص) طي مراسمي خاص به مناسبت هفته بسيج به جبههها اعزام شوند. پيشنهاد
علي بد نبود.به سراغ اكبر بختياري رفتيم اكبر از آن بچه حزبالهيهاي دبش
و دو آتيشه بود كه در درگيري با عوامل فساد در تهران با او آشنا شده
بوديم. اسم رمزمان عبدالله بود و اميدمان نيز عليالله. او را در ستاد
عقبه لشكر 27 محمد رسولالله (ص) يافتيم. وقتي قضيه را برايش گفتيم، اولش
دمق شد. من و من كرد. فكري كرد و گفت: باشه سعي ميكنم براتون يه كاري
بكنم ولي بالا غيرتا شما هم نرين تو محلتون پر كنين و فردا خودتون يه لشكر
اعزام انفرادي بريزين گل من. زورمونو ميزنم تا بتونم براتون اعزام
انفرادي جور كنم ولي شما هم شتر ديدين نديدينها...
چه با حال و زيبا. پارتي بازي و رفيقبازي به خاطر تهيه برگه اعزام
به جنگ . در به در پادگان ولي عصر (عج) را به دنبال يك پارتي قرص و محكم
زير پا ميگذاشتيم و شايد هم برات بهشت.
يك تكه كاغذ كوچك كه بر روي آن خطاب به ستاد لشكر نوشته شده بود:
برادر حميد داود آبادي جهت خدمت در گردان رزمي به طور انفرادي خدمتتان
معرفي ميگردد. همين و بس. برگه را جلوي چشمم گرفتم. لحظهاي به آن زل زدم
با خود گفتم: آخه لامصب مگه تو چي هستي كه اين قدر ما رو در به در كردي؟
كاش هزار تا ازت داشتم و هر كس كه ميخواست براش مينوشتم اگز اكبر كه
خواستيم خداحافظي كنيم گفت: حالا اين برگه رو گرفتين ولي اگر تونستين برين
سلام منم به دو كوه برسونين منظورش را نفهيدم. تنها با لبخندي جوابش را
داديم و از در پادگان خارج شديم.
راه آهن را كه اصلا نمي شد از يك كيلومتري اش رد شد، آنهايي هم كه
مرخصي آمده بودند و شايد چند روز قبل بايد بر ميگشتند نتوانستند بودند
بليط بگيرند. چه برسد به ما كه دير آمده بوديم و زود هم ميخواستيم برويم
دست به دامان ترمينالها شديم . نه خير! آنجا هم مرادي حاصل نشد. اصلا
انگار انديمشك شده بود منطقه ممنوعه و هيچ ماشيني به آن طرف نميرفت. فكر
كرديم از تهران برويم قم و از آنجا اراك و ... كه ديديم اين طوري نميشود.
اين وضعي كه در تهران هست حتما در شهرهاي بين راه هم به همين منوال است.
هر چه باشد اعزام بزرگ بود.
از ميان ميداني كه انفجار مينهايش جواب منفي به درخواستمان براي
بليط به مقصد انديمشك بود، علي توانست راه كاري پيدا كند. عاقبت نوار سفيد
عبور از معبر را يافت. عده اي از روحانيون تحت عنوان كاروان مبلغين سپاه
محمد (ص) روز پنجم آذر، از ستاد مركزي سپاه عازم اهواز بودند. فقط بايد
مقداري معطل ميشديم تا مراسمشان به پايان برسد. خيلي عالي بود. هيچ
وسيلهاي پيدا نميشد كه زودتر از آن به رف منطقه برود.
بعد از ظهر 5/9/65 بود كه سوار بر اتوبوسها سديم اكثر آناني كه با
آنها همسفر بوديم، ملبس بودند نمي دانم چرا چشمم كه به عمامههاي سفيد مي
افتاد ناخودآگاه به ياد نوار پارچه اي سفيد و بلندي مي افتام كه
تخريبچيها براي عبور از معبر ميان ميدان مين پهن ميكردند.
بخاري اتوبوس را رانندهاش ضعيفتر بود و نا نداشت تا پاهاي راننده
را گرم كند، چه برسد به ما كه آخرهاي اتوبوس نشسته بوديم. نرسيده به
اراك، سرما چهره خود را عريانتر كرد. هر چه جلوتر ميرفتيم بيشتر لرزمان
ميگرفت. شب چادر سياه، اما سردش را بر سر خرم آباد كشانده بود كه وارد
پمپ بنزين شديم. از گازوئيل خبري نبود كه نبود. سراغ مقر سپاه را گرفتيم،
اما آنجا هم جواب منفي شنيديم، با وجودي كه خرم آباد در مسير اعزام نيروها
به جنوب كشور قرار داشت ولي آن طوري كه بايد و شايد خود را آماده سرويس
دهي نكرده بود. در سپاه جايي براي استراحت مسافرين روحاني چهار اتوبوس
اعزامي نبود. بالاجبار كنار خيابان، نزديك مقر سپاه اتوبوسها ايستادند،
تا داخل ماشين بخوابيم.
ناشكري كرديم و بخاري فكسني هم خاموش شد. كمبود گازوئيل به همه چيز سرايت كرده بود.
هنوز چشمانم خوب بر روي هم جا نيفتاده بودند كه سرما زوزهاي لرز آور
شيد و تمام وجودم را رعشهاي در برگرفت. خودم را به علي كه در كنار
خوابيده بود چسبااندم. آنجا بود كه به آنهايي كه عبا داشتند حسرت خوردم.
مخصوصا آنهايي كه عبايشان كلفتتر بود و نقش پتو را تا صبح ايفا كرد.
نيمههاي شب دندانهايم از سرما ريتم يخي ميزند. انگاري كه با ناخن بر
روي قالي از يخ ضرب بگيري. هر چه بيشتر در خودم ميپيچيده فايدهاي نداشت.
دستهايم را جلو دهانم و صورتم ميگرفتم تا گرم كنم. علي هم بدنش به لرزه
افتاده بود. نمي دانم شايد آنهايي هم كه عبا بر روي رويشان كشيده بودند
ميلرزيدند.
ديدم اين طوري نميشود. از ماشين پياده شدم، سراغ دژباني دم در سپاه
رفتم و سعي كردم دمش را ببينم : "بابا اي والله دمتون گرم اگه يكي دو تا
پتو سربازي هم بدين كافيه، به خدا يخ بستيم... " اما جواب همان بود: نه
گفتم: خب برادر جون بذار حداقل چند تايي مون بريم تو اتاق نگهباني يه جايي
همن دور و برها كنار نگهباني يه چايي هميه دور و برها كنار بخاري اي چيزي
بخوابيم والا از سرماه خشك شديم.
- چون مسئولمون نيست حق نداريم هيچ كس رو راه بديم تو. صبر كنين الان صبح ميشه مسئولمون مييابد.
تا به حال مهمان نوازي به اين با صفايي و سرد نديده بودم. ساعت نزديك
سه و نيم بود. بيشتر از يك ساعت به اذان صبح مانده بود. جايي هم نبود كه
برويم حداقل براي طلب بخشش اين همه گناه نماز شب بخوانيم!
به همديگر چسبيده بوديم. زوزه باد همچنان به گوش ميرسيد. سرانجام
توانستيم چشمانم را قانع كنم كه توقع اميد به كسي نداشته باشند. پلكهايم
را ملحفه شان قرار دادم و سعي كردم بخوابم. گوشهايم ميشنيد اما چشمانم
مثلا خواب بود، كه صداي موذن خبر از اذان صبح داد. با خود گفتم: حالا
بهترين وقته ميشه به اسم نماز خوندن هم كه شده بريم پائين يه چرتي بزنيم.
از ماشين پياده كه شديم گفتيم كه ميخواهيم نماز بخوانيم و باز با همان نه
با لحظه لري مواجه شديم. اين بار كلمه اي اضافه بر نه شنيديم : مسجد آخر
اين خيابونه اگر ميخوايين نماز بخونين برين اونجا.
سرماي هوا يخي آب را بر بدنمان بي اهميت ميكرد. داخل مسجدي كه
زيلوهايي كهنه پهن شده بود و بخاري نفتياش از دستان ما يختر بود، نماز
صبح را خوانديم. آنجا هم نمي شد چرت زد. مثل اينكه بهترين جا براي ما همان
داخل اتوبوس بود. به پيشنهاد علي به طباخي رفتيم و سبحانه كله پاچهاي
مفصل و در عين حال جيب خالي كن خورديم. جانانهتر از صبحانه، بخاري
علاالديني بود كه آبي و زيبا وسط دكان طباخي ميسوخت. دستهايم را بر روي
آن گرفتم، دستان و بدنم جاني دوباره گرفت. از طباخي بيرون آمديم چند قدمي
در شهر گشتيم. از شانس بدمان طباخي بدجوري شلوغ بود و نميشد ساعتي را
كنار بخاري نشست مگر اينكه مدام دستور غذا ميداديم و هي ته جيبمان را
ميتكانديم.
تيرهاي اول صبح آفتاب همچنان سرد و بي روح بود كه سوار بر
اتوبوسهاي شديم. ساعت نزديك هشت بود كه يكي از مسدولين سپاه خرم آباد آمد
و ضمن عذر خواهي از برخوردهايي كه شب گذشته با ما شده بود و اينكه شب را
در سرماي خيابان بر سر بردهايم همراه با ما به پالايشگاه شهر آمد و
توانستيم به واسطه اوباك اتوبوس ها را از گازوئيل پر كنيم. آفتاب كاملا
بالا آمده بود و هوا كم كم سرمايش را ميباخت به گرماي خورشيد. از تنگه
فني كه سرازير شديم حرارت و هرم گرم خوزستان به صورتمان زد. تصور اينكه شب
قبل را در آن سرماي سپري كرده بوديم بدنم را ميلرزاند.
از كنار دو كوهه كه رد شديم نگاهي به داخلش انداختيم، نگاهي تند و
گذرا به سرعت حركت اتوبوسها اما در همان نگاه همه چيز را دريافتيم؛ لشكر
بايد به اردوگاه كرخه رفته باشد. ناخود آگاه براي ساختمانهاي خالي دو
كوهه دست تكان دادم. آنهايي كه شايد نميدانستند آنجا كجاست، متجعب نگاهم
ميكردند و در امتداد نگاه من به دنبال كسي ميگذشتند كه من برايش دست
تكان ميدادم.
اتوبوس از انديمشك گذشت و جاده اهواز را در پيش گرفت. مقابل سه راه
كرخه از ماشين پياده شديم و از آن عده خيلي قليل و شايد يكي دو نفري كه در
سفر حدود 24 ساعته ما با آنها آشنا شده بوديم خداحافظي كرديم.
يكي از وانتهاي تويوتا كه ظاهرش نشان مي داد متعلق به لشكر 27 باشد
به داخل سه راه كرخه پيچيده جلويش را گرفتيم و گفتيم: دادش ميري ارودگاه
لشكر 27؟ و راننده با خندهاي زيبا سري تكان داد يعني كه: بله نميدانم
چرا تا بچههاي لشكر را ديدم حض كردم.
همان عقب وانت برگه اعزم انفرادي را به دژباني ارودگاه نشان داديم.
ماشين كه سربالايي تپه را گذراند، ارودگاه همچون دريايي رو به رويم باز
كرده بود. چه جنب و جوشي داشت. همه جا نيرو به چشم ميزد. وانت راهش را به
طرف تداركات طي كرد و ما پياده شديم. با اينكه كانتينري كه از آن به عنوان
حمام استفاده ميشد تقريبا فاصله اي نه چندان كم با جاده خاكي اصلي
ارودگاه نداشت، اما صداي خنده و شوخي بچهها به خوبي به گوش ميرسيد.
اكثر ماشينها كه وارد ارودگاه ميشدند يا به تداركات ميرفتند يا
به بهداري، ساكها را به دوش گرفتيم و پياده در ميان جاده سنگلاخي به راه
افتاديم. كنار جاده گرد و غبار نرمي بر روي علفهاي و درختچهها نشسته
بود. يكراست به پرسنلي رفتيم. پرسنلي و به قول بچهها بر صندلي، متشكل بود
از چهار چهادر جهت امور اداري مالي، كارگزيني و تعاون و يك چادر هم به
عنوان تبليغات پرسنلي در كنارشان، هميشه از اين قسمت اردوگاه بيزار بودم.
از قديم گفتهاند: آن را كه حساب پاك است از محاسبه چه باك است؟ ما من اگر
حسابم پاك پاك هم كه بود باز از رفتن به چادر پرسنلي احساس دلتنگي
ميكردم. شايد به خاطر اين بود كه همه اش با آنها بر سر انتقالي، تسويه
حساب و مرخصي جرو بحث داشتهام.
همان كه حدس ميزدم، كارمان در آمد. به خاطر همين چيزها بود كه از
پرسنلي نفرت داشتم. خيلي ساده گفت: ما به هيچ وجه نميتوانيم اعزام
انفرادي قبول كنيم ما فقط اونايي رو كه با اعزام جمعي ميان قبول ميكنيم.
خيلي قشنگ و راحت زد توي حالمان و در مقابل همه اصرارها و عز و التماسها
فقط گفت:
اگر خيلي ميخوايين گير بدين بايد برين پرسنلي لشكر توي پادگان دو
كوهه اعزام انفرادي ها به ما ربطي ندارد. اصلا بينيم كي به شما برگه اعزام
انفرادي داده؟
شايد اگر چند دقيقه بيشتر آنجا ميمانديم بدهكار هم ميشديم.
كي حال داشت اي همه راه را بگويد و برود پادگان دو كوهه و برگردد. از
پرسنلي تا محل استقرار گردان شهادت راهي نبود. همه اش يك تپه ما بينشان
قرار داشت. علي الظاهر يك تپه اما در عمل شايد رشته كوهي با هم فاصله
داشتند. حسين كريمي را آنجا ديدم. مثل هميشه با خندهاي شيرين بر لب و
چشماني ريزي شده در برابر تاش آفتاب. بلند گوي گردان نوار جديد آهنگران را
پخش ميكرد: كاروان الهي بر پا، تازه شدنهضت عاشورا...
ساعتي را با حسين نشستيم. از اوضاع گردان صحبت كرد و اينكه ديگر بچه
هاي قديمي و بچههاي والفجر هشت آنجا نيستند. از اينكه ياسر حق پناه و
حيدر دستگير، مجددا واحد آرپي جي هفت را در تيپ ذوالفقار به راه انداخته
اند . گفتم: يادش به خير صفر خاني خدا بيامرز چقدر زور زد تا تونست واحد
آرپي جي هفت رو از تيپ ذوالگدا جدا كنه... حسين پوتينش را به پا كرد و راه
افتاد تا با هم به مقر واحد آرپي جي برويم.
در پشت كوه هاي كنار جاده، تيپ ذوالفقار براي خود اردوگاهي جداگانه
داشت. بچههاي دژباني با پوكههاي تانك و جعبههاي مهمان براي خودشان
اتاقك نگهباني ساخته بودند. يكي هم ايستاه بود داخل آن و طناب چرك مرده
كلفتي را كه سر ديگر آن به ميله اي در آن طرف جاده وصل بود، بالا و پايين
ميكرد. اردوگاه داخل شيار بزرگي قرار
داشت و محلي كه چادر واحد آرپي چي قرار داشت در منتهي اليه شيار بود و دور افتادهـرين شايد.
حيدر دستگير، حسن شاكري، ياسر حقپناه، محمدحسن قيداري و علي زنگنه،
نيروهاي اوليه واحد بودند. واحد دو چادر داشت يك چادر 20 نفره سبزرنگ به
عنوان چادر مسئولين و يك چادر بزرگ 40 نفره كرهاي خاكي رنگ به عنوان محل
استقرار نيروهايي كه تازه به واحد ميآمدند. ياسر مثل هميشه صحبتهاي
شيرين و اميدواركننده ميكرد.
هيچگاه، حتي در سختترين شرايط نبرد هم او را نديدم كه نااميد بشود.
ياسر كار خودش را كرد. به كارگزيني تيپ ذوالفقار رفتيم و با وجود اكراه
فراواني كه از بازگشت مجدد به اين تيپ داشتم و وسوسههاي بچههاي آشنايي
كه آنجا بودند مبني بر اينكه دست از حماقت برداريم، برگه درخواستي را خطاب
به كارگزيني لشكر به نامهاي علي حسين پور و حميد داودآبادي گرفتيم.
حسين به گردان خودشان رفت و ما شب را در كنار بچههاي واحد مانديم.
جمعي كوچك ولي بسيار گرم و صميمي. جمعي يكشبه ولي صميميتر از جمعي هزار
ساله. صبح ساكها را در چادر گذاشتيم و به طرف كرخه به راه افتاديم. در
مقابل در اردوگاه، تويوتاي حاج كمال ( از مسئوليت تيپ ذوالفقار) را ديديم
كه به طرف دو كوهه ميرفت. چي بهتر از اين؟ پريديم بالا و در كنار
بچههايي كه عقب آن آن نشست بودند خود را جاي داديم.
از سه راهي كرخه گذاشتيم، هنوز چند كيلومتري را در جاده آسفالت
اهواز ـ انديمشك طي نكرده بوديم كه ناگهان غرش هواپيماهاي عراقي هراسانمان
كرد. جاده مملو بود از ماشينهاي نظامي. صداي هواپيماها هر هراسانمان كرد.
جاده مملو بود از ماشينهاي نظامي. صداي هواپيماها هر لحظه بيشتر مي شد.
حاج كمال ماشين را در كنار جاده پارك كرد و گفت هر چه سريعتر شويم و در
بيابان كنار جاده پناه بگيريم. آسمان از انبوه هواپيماها سفيد شده بود.
شنيده بودم ميراژهاي عراقي سفيد رنگ هستند و بايد آنها ميراژ بوده باشند.
شيرجه آنها بر روي شهر انديمشك و در پي آن انفجار بمبها، شيون و ضجه
روستائيان را كه در اطراف جاده بودند بلند كرد.
نوبت به نوبت از اوج، شيرجه ميرفتند و بمبها و راكتهايشان را بر سر
شهر بيدفاع خالي ميكردند. صحنه وحشتناكي شده بود. از هر نقطه شهر دود و
آتش سفيد بر ميخاست و در پي آن دودي غليظ، خاكستري و سياه زمين از نعره
انفجارها بر خود ميلرزيد. آسمان شده بود اتوبان بصره ـ انديمشك.
هواپيماها بالاي شهر ميچرخيدند. نه. مثل كركسها. مثل لاشخورها. صداي ناله
و شيون در غرش هواپيماها محو ميشد. انفجار پشت انفجار بمب و دود و آتش.
هواپيمايي سياهرنگ كه بعدها فهميديم سوخو بوده، به طرف سه راهي كرخه
شيرجه رفت. وحشت سراپاي همه را گرفت. خود را بيشتر در پشت تپههاي كوچك
بيابان پنهان كرديم. خودم را به زمين چسباندم.
چشمم به هواپيما بود كه با سر به طرف زمين ميامد.
سينهاش را رو به جاده اهواز گشود و هر چه داشت و نداشت به زمين ريخت.
يك آن به ياد جمع كثير سربازان و بسيجياني افتادم كه در سه راه كرخه به
انتظار آمدن ماشين ايستاده بودند. " وجعلنا " را از ته دل خواندم "
آيتالكرسي " را هم. و بمبها منفجر شد .اما نه در سه راه كرخه و نه در
جاده، كه در بيابانهاي اطراف. تعجبم بيشتر شد وقتي كه بلند شم و ديدم
فاصله انفجار بمبها تا سه راه بسيار زياد است.
حاجكمال فرياد زد: " بپرين بالا تا يه مقدار اوضاع آرومه بريم
پادگان " و ما سوار شديم. وارد انديمشك كه شديم صحنه برايمان غيرقابل باور
بود. ميدان سپاه در دود و آتش غرق بود. مردم، زنان و بچهها، هراسان و
ضجهزنان به هر سو ميدويدند؛ پاي برهنه، چادرهاي آويزان. كودكي كه گريه
ميكرد و دست لرزان مادر او را در خيابان ميكشاند. جوانترها به طرف محل
انفجار ميدويدند به مركز شهر. آنجا كه هنوز در آتش ميسوخت. مردم هراسان
جلوي هر ماشيني را كه به بيرون از شهر ميرفت ميگرفتند و سوار ميشدند.
جاي تأمل نبود. حاج كمال پا را بر پدال گاز فشرد و به طرف پادگان حركت
كرد.
هواپيماها هنوز در آسمان ولو بودند. صداي شيرجهشان كه آمد؛ ماشين در
كناري ايستاد و به پشت ديوار خانهاي روستايي پناه برديم. چند هواپيما بر
روي پادگان دو كوهه شيرجه رفتند و در پي آن دود و آتش از پادگان برخاست.
خدا را شكر كردم كه نيروها در پادگان نيستند.
زني روستايي، بچه در بغل، هراسان از كناره جاده بيهدف ميگريخت.
ناگهان يكي از گلولههاي عمل نكرده ضدهواييف جلو پايش بر زمين نشست و
منفجر شد. زن با جيغي وحشتناك در جا دراز كشيد. لحظهاي بعد به كمك ديگر
زنان روستايي به ده مجاور برده شد.
دقايقي بعد خبري از هواپيماها نبود. صدايشان از منتهي اليه آسمان به
گوش ميرسيد. هواپيمايي سياهرنگ بالاي شهر انديمشك دور ميزد. اول فكر
كرديم خودي است. فاصلهاش بسيار كم بود. ضد هواييها از همه طرف به سويش
شليك ميكردند اما گلولهها به خاطر كمي ارتفاع به او نميخورند و او
همچنان ميچرخيد.
صداي همه بلند بود:
ـ بابا جون عراقيه.
ـ نه بابا اگه عراقي بود كه با اونا ميرفت تازه پس چرا جايي رو نميزنه؟
ـ من كه ميگم خوديه و داره گشت ميزنه تا مثلا هواپيماهاي عراقي بترسن.
و هواپيما در آن سوي شهر، در كنار جاده اهواز، انديمشك سقوط كرد.
اوضاع كه آرام شد به همراه بقيه مسافرين وانت كه از اردوگاه كرخه آمده
بوديم، به طرف پادگان به راه افتاديم. بچههاي گردان عمار كه در پادگان
پناه برده بودند، هر كس چيزي ميگفت يكي ميگفت: " شش شهيد داديم. " و آن
يكي ميگفت: " بيچاره پدافندي رو ساختمون ذوالفقار، وقتي هواپيما شيرجه
رفت طرفش، من يكي زهرهام آب شد. فقط زرنگي كرد پريد پائين رفت تو
ساختمون.
كنار حسينيه، گودال نسبتا بزرگي بر اثر انفجار راكت به وجود آمده
بود. شيشههاي حسينيه شهيد حاج همت خرد شده بود. مثل اينكه هواپيما نشانه
پدافند روي ساختمان ذوالفقار را گرفته بوده كه راكتش به ميان ساختمان و
حسينيه روي زمين و در محوطه باز خورده بود. دود خاكستري رنگي از گورستان
ماشينهاي اسقاطي ارتش بلند ميشد.
بيچاره هواپيماهاي عراقي كه فكر كرده بودند يك پارك موتوري عظيم را
هدف قرار دادهاند. از تعميرگاه تانك تيپ 20 رمضان هم دود بلند بود.
يكي دوتايي تانك غنيمتي عراقي در آتش ميسوخت. در كنار جاده خاكي
مقابل حسينيه جاي كاليبر هواپيما به چشم ميخورد. مقداري خون در ميان خاك
پاشيده شده بود. بچهها ميگفتند: " تسويه حسابشو گرفته بود و اومد از
بچهها خداحافظي كرد. ساكش هنوز تو دستش بود كه كاليبر هواپيما خورد بهش.
" علي يزدي " با ديدن من و علي گل از گلش شكفت. از بچههاي گردان
عمار كسي طوري نشده بود. راديو دوباره وضعيف قرمز اعلام كرد. سراسيمه به
زير پل، آن سوي سيمهاي خاردار رفتيم. خبري نشد. علي يزدي وحشتزده ولي در
عين حال شوخ گفت:
ـ بابا چي بود؟ لامصب همچنين زد كه از ترس قلبم افتاد توي شلوارم!
ساعتي بعد برگه درخواست تيپ ذوالفقار را به كارگزيني لشكر داديم و
معرفي نامه لازم را گرفتيم بچههاي كارگزيني لشكر هم وقتي ديدند به دلخواه
خودمان ميخواهيم به تيپ ذوالفقار برويم، خنده معني داري كردند. خيلي به
من برخورد . گفتم: " بيخود مسخره نكنين، ميخوايم بريم واحد آرپي جي. " شب
ساعت نزديك هفت بود كه به همراه علي يزدي و حسين پور به انديمشك رفتيم تا
ببينيم در شهر چه خبر است. هنوز مردم در جنب و جوش بودند. عدهاي لوازم
اوليه زندگي رابار وانت كرده به طرف كوههاي دز و روستاهاي دامنه آن نقل
مكان ميكردند. صداي گريه و شيون از گوشه و كنار خيابان بلند بود.
بازار روز شهر قابل ديدن نبود. مغازهها در هم ويران شده بودند. بوي
خون، باروت و خانهها و مغازههايي كه در آتش ميسوختند مشام را ميآزرد.
حمام نبش بازار روز هم از بمبها در امان نمانده و منهدم شده بود. لولههاي
آب تركيده بودند و اب با فشار زياد از ميان آجرها و خاكها بيرون ميزد.
كف خيابان وجب به وجب جاي گلولههاي كاليبر هواپيما به چشم ميخورد. كيف
مدرسه، كتاب درسي ورق ورق شده، دمپايي زنانه، مردانه، بچهگانه، و... در
گوشه و كنار به چشم ميخورد.
در ميدان راهآهن، كنار محل فروش بليط، آنجا كه روزانه تعداد زيادي
از رزمندگان براي خريد بليط جلو آن صف ميبستند، خون كف پيادهرو را سرخ
كرده بود. شاخههاي شكسته درختها زير پا خرد ميشد. تكههاي گوشت و بدن
شهدا در بالاي درختها و ديوارها به چشم ميخورد. در جوي آب، خون سرخ لخته
شده بود.
آن طور كه بچههاي شهر تعريف ميكردند هواپيماها اول راهآهن را
بمباران كردند و همين طور محل تجمع مقابل بليط فروشي را، مردم سراسيمه
براي كمك به مجروحين به طرف ميدان راهآهن رفتند كه هواپيماهاي ديگر مجددا
آنجا را بمباران كرد و هواپيمايي ديگر بازار روز را كه پشت جمعيت قرار
داشت در زير بمبهاي خود منهدم كرد. مردم ميانه خون و آتش افتاده بودند كه
چندتايي از هواپيماها با كاليبر خود خيابان را به گلوله بستند. صحنه بسيار
وحشتناكي به وجود آمده بود. شهر هر لحظه از سكنه خاليتر ميشد. هر كس كه
در حال دويدن بود، سراغ عزيزش را ميگرفت. تعدادي از رزمندگان آوار را به
دنبال مجروحين و شهدا ميكاويدند.
شام نخورده بوديم. گرسنگي فشار ميآورد و شكممان به قار و قور افتاده بود كه به پيشنهاد من به تنها ساندويچ فروشي شهر رفتيم.
شب را پهلوي علي يزدي در گردان عمار مانديم و صبح به طرف اردوگاه كرخه حركت كرديم.
وارد اردوگاه كه شديم يكراست رفتيم تيپ ذوالفقار. برگه معرفي لشكر را به كارگزيني داديم و برگهاي خطاب به واحد آرپي جي گرفتيم.
چند روزي كه گذشته " ابراهيم احمدينژاد " و " عليرضا حيدرنژاد " هم
پيدايشان شد احمدنژاد به عنوان مسئول تنها دسته موجود معرفي شد.
شركت در صبحگاه عجيب حالم را ميگرفت. حال نداشتم پس از صبح بيدار
بمانم براي صبحگاه. يكي از همين روزها بود كه همه براي صبحگاه بيرون چادر
به خط شده بودند. احمدنژاد در چادر ايستاد و خطاب به من كه از سرما زير
پتو دراز كشيده بودم گفت كه هرچه زودتر بروم بيرون. اما من اهميتي ندادم.
هرچه داد زد فايده نبخشيد. فرياد زد: "اگه تا سه شماره نيايي بيرون شليك
ميكنم. " و شروع كرد به شمردن: "يك... دو...، سه " و من همچنان خوابيده
بودم. از زير پتو نگاهي به او انداختم. به حالت نشسته اسلحه را به سمتم
نشانه رفته بود. ناگهان گلولهاي شليك شد، از بالاي سرم رد شد و چادر را
سوراخ كرد ولي من همچنان دراز كشيده بودم و او فرياد ميزد. پتو را روي
سرم كشيدم و گفتم: "اين قدر سروصدا نكن ميخوام بخوابم. " و او رفت.
بعضي از شبها براي آنكه فرق اردوگاه با شهر معلوم شود، رزم شبانه
ميزدند، "آقا سيد " منشي واحد هم جزو آنان بود كه برپا ميدادند. اولين
بارش بود كه در رزم شبانه شركت ميكرد. تيراندازي كه شروع شد وارد چادر شد
و خيلي محترمانه سعي كرد همه را از خواب بلند كند، ميگفت: "آقا بلند
شو... آقا برپا... آقا بفرمائيد بيرون. " با برپا دادن محترمانه آقا سيد
صداي خنده بچهها چادر را پر كرد. از فرداي آن روز در صبحگاه برايش دست
گرفتيم و همهاش تكرار ميكرديم: "آقا برپا... آقا بلند شد... آقا
بفرمائيد بيرون. "
نماز جماعت در حسينيه تيپ برگزار ميشد. حسينيهاي كه با قطعات و
لوازم دكل ديدهباني،بنا شده بود. درست مثل حسينيه تيپ در اردوگاه
كورزان.
"علي زنگنه " جوان سادهدل، پاك و در عين حال شجاع، كه قبلا در
گردان شهادت با او همرزم بودم نيز به واحد آرپيجي آمده بود. بچههايي كه
در عمليات بدر همراه با علي در واحد آرپيجي بودند، از رشادت و
حماسهآفريني او زياد صحبت ميكردند و اينكه در آن عمليات چندين تانك را
منهدم كرد. علي زنگنه خيلي هم دلرحم و زودرنج بود. شبي در چادر نشسته
بوديم كه علي از چادر مسئولين واحد بيرون آمد و وارد چادر خودمان شد. بعض
گلويش را گرفته بود. اشك در چشمانش حلقه زده بود. نميتوانست خود را كنترل
كند. قرآنها در جلويمان باز بود و در حال قرائت سوره واقعه بوديم. نگاهي
به همه بچهها انداخت. خوب كه همه را از نظر گذراند گفت:
- باشه دمتون گرم من چه بدي در حقتون كردم كه ميرين پهلو برادر
ياسر ميگين علي همهاش شوخي ميكند، اذيت ميكنه. خوب اگه من بدم اول به
خودم بگين. من همه شما رو دوست دارم. (گريهاش درآمد و ادامه داد) به خدا
من خاك پاي همهتونم. من اگه شوخي ميكنم واسه اينه كه ميخوام خوش باشين.
سراسيمه از در بيرون رفت، چند جفت پوتين در دستش بود كه وارد چادر
شد.در حالي كه اشكش همچون باران بهاري جاري بود و وسط جمعي كه دور نشسته
بوديم، ايستاد كف خاكي پوتينها را به سر و صورتش ماليد، بوسيد، به لبانش
ميكشيد و گفت:
- من خاك پاتونم، من غلامتونم، به خدا افتخار ميكنم خاك كف كفشاتونو بمالم به صورتم.
ابوالفضل نقاد و احمدنژاد بلند شدند و جلوي او را گرفتند. گريهاش
شديدتر شد. همه مات و مبهوت از آنچه ميگذشت به او نگاه ميكرديم. از
فرداي آن شب علي ديگر علي قبلي نبود. كمتر شوخي ميكرد و ديگر خنده مثل
هميشه بر لبانش نقش نداشت.
شب ديگر درحالي كه دور هم نشسته بوديم، ساكش را آورد وسط، يك
ميكروضبط به همراه دو باند داشت كه آن را به يكي از بچهها داد و باندهاي
آن را به من. لباسهاي كرهاياش را بين بچهها تقسيم كرد. تنها يك دست
لباس پلنگي كرم رنگ براي خودش نگه داشت. هرچه داشت به بچهها داد و گفت:
"بچهها من مخلصتونم. من از هيچي براي شما دريغ ندارم. من نميخوام چيزي
توي اين دنيا داشته باشم. من كه كسي رو ندارم، پس اين چيزا رو ميخوام
چيكار. "
شبها قبل از خواب، به پيشنهاد ابوالفضل نقاد سوره واقعه را
ميخوانديم. هنگام خواند قرآن به آن قسمت از آيه كه عنوان "و حورالعين "
آمده ميرسيم، شوخيهاي نقاد گل ميكرد و زبان به دور لبهايش ميكشيد.
يك بار با بچهها قرار گذاشتيم براي مقابله با پرحرفيهاي نقاد كه
بعضي وقتها گل ميكرد با شروع صحبت او، صلوات بفرستيم. آنقدر اين كار را
ادامه داديم كه حتي در جواب سلام او همه بچهها دستهجمعي صلوات
ميفرستادند. دست آخر نقاد گفت: "خب، باشه من شكست خوردم. ديگه كمتر حرف
ميزنم. " و به دنبال آن دوباره صداي صلوات بلند شد.
يكي از شبها با علي حسينپور به چادر بچههاي گردان حمزه كه در
انتهاي اردوگاه كرخه قرار داشت رفتيم. هوا تاريك بود و وسيلهاي هم براي
برگشتن به محل خودمان پيدا نميشد. بالاجبار شب را همانجا خوابيديم.
نيمههاي شب سروصداي مسئولين دستهها و تيراندازي از خواب پراندمان. رزم
شبانه بود. مسئول دسته به داخل چادر آمد و با فرياد به ما گفت كه برويم
بيرون به خط شويم. اما وقتي فهميد مهمان هستيم عذرخواهي كرد و رفت. تعريف
رزمهاي شبانه گردان حمزه را بسيار شنيده بودم، بچههاي گردان تعريف
ميكردند: "در يكي از همين رزمهاي شبانه وقتي همه نيروها را به بيرون از
محل استقرار چادرها بردند، ساعتي بعد گفتند ميتوانيد به چادرهايتان
برگرديد و استراحت كنيد. با خوشحالي به طرف چادرهايمان رفتيم بدون اينكه
به فكرمان هم برسد امكان دارد برايمان تله گذاشته باشند، در چادر را كه
باز كرديم بالاي سرمان تكههاي تي.ان.تي كه تله شده بودند يكي پس از ديگري
منفجر شد. آنهايي كه هنوز در چادرشان را باز نكرده بودند به ما ميخنديدند
اما همين بلا سر خودشان هم آمد. "
عاقبت ورد و افسون محسن شيرازي و محمود برنا، كه در گردان حمزه
بودند، كار خودش را كرد. به نيروهاي گردان حمزه سلاح و تجهيزات لازم را
دادند. پايمان را كرديم توي يك كفش كه الا بلا بايد برويم گردان حمزه.
قرار بود آن گردان براي پدافند خط مهران عازم شود. حال و حوصله اردوگاه و
مدام صبحگاه و شبگاه را نداشتيم. دلم براي خط تنگ شده بود. دلي كه
سيريپذيري نداشت. آنچه را كه نميخواستيم شد. ياسر حقپناه از اين كار ما
بسيار ناراحت شد. دليلش هم اين بود كه قصد داشت نيروهاي قديمي واحد
آرپيجي را مجددا متشكل كند. فكر اينكه اين واحد كي راه خواهد افتاد و كي
براي عمليات از آن بهره خواهند برد اعصابم را خرد ميكرد. ياسر موافقت كرد
و با خوشحالي به كارگزيني تيپ رفتم كه با مخالفت آنها رو به رو شديم.
متوسل به حاج كمال، فرمانده تيپ شديم و به خواست خدا موافقت كرد كه ما از
تيپ ذوالفقار برويم.
برگه انتقالي را كه از كارگزيني لشكر گرفتيم، به محل گردان حمزه
رفتيم. آماده عزيمت بودند. سريع ساكهايمان را به تعاون گردان تحويل داديم
و كارت و پلاكي را كه از واحد گرفته بوديم عوض كرديم. خود را به مسئول
گروهان يك معرفي كرديم. با سفارش او، هركدام يك اسلحه كلاشينكف به همراه
مهمات لازم را تحويل گرفتيم.
بلندگوي تبليغات گردان همچنان نوحه آهنگران را پخش ميكرد. نوحهاي
كه شب ها تا ساعت 10 از بلندگو پخش ميشد و صبح هم بعد از نماز صبح شيفتش
شروع ميشد. نوحه جالبي بود ولي از بس آن را پخش كرده بودند، حتي ريگهاي
بيابان هم آن را حفظ شده بودند:
- كاروان الهي برپا... تازه شد نهضت عاشورا...
سوار اتوبوسها بوديم كه ناگهان داخل اتوبوس جلويي شديم تيراندازي شد.
صداي رگبار همه را به آن طرف كشاند. قضيه را كه جويا شديم .خنده امانمان
را برد. "ده نمكي " گفت:
- يكي از بچهها به "رضا حاتمي " كه اسلحهاش تيربار كلاشينكف بود،
گفت: آقارضا اين تيربارت چه جوري كار ميكنه؟ اونهم بهش گفت: اينطوري و
نوار فشنگ را گذاشت روي اسلحه، گلنگدن را كشيد و لولهاش را گرفت رو به
سقف و شوخي شوخي دستش را گذاشت روي ماشه.
چهار تير سقف اتوبوس را سوراخ كرده و از آن طرف به چرخي كه روي آن
قرار داشت خورده بود. راننده اتوبوس دو دستي بر سرش ميزد و آه و ناله
ميكرد: "بدبخت شدم. بيچاره شدم. آخه اين چه بلايي بود سر من آوردين؟ " و
حاتمي خونسرد ميگفت: "حالا مگه چي شده؟ اصلا تقصير من چيه؟ اون ازم پرسيد
اين اسلحه چه جوري كار ميكنه منم يادش دادم. اين كه داد و بيداد نداره. "
با بدرقه نيروهاي گردان شهادت، اتوبوسها به طرف بيرون از اردوگاه
راه افتادند. جاده آسفالت دهلران را طي كردند و يكسره به طرف مهران
راندند. هوا تاريك شده بود كه به سنگشكن رسيديم. هوا سرد بود. جايي براي
استراحت نبود. پياده شديم و اتوبوسها در كناري پارك كردند تا نيروهاي
مستقر در خط را به عقب ببرند. شام مختصري دادند و در همان محوطه باز سر بر
پاي يكديگر گذاشتيم و دراز كشيديم.
چشمانمان سنگين شده بود كه برپا دادند. تجهيزات و بند حمايل را كه
باز كرده بوديم به خود آويختيم و سوار در وانتهايي كه پشت سر همديگر
ايستاده بودند شديم. وانتها با چراغ خاموش جاده آسفالت را زيرگام گرفته و
در ظلمات وارد شهر مهران شدند. پس از آنكه در عمليات كربلاي يك، قبل از
شكستن خط مجروح شدم، خيلي دوست داشتم مهران را ببينم. شهر، ويران و آرام
خفته بود. هيچ جنبندهاي به چشم نميخورد. حتي حيوانات صحرايي. تانكها و
نفربرهاي سوخته، در جاي جاي شهر افتاده بودند.
شهر را كه گذرانديم وارد جاده خاكي و پرپيچ و خم ارتفاعات "قلعه
ويزان "يا به قول بچهها "قلاويزان " شديم. باد سردي ميوزيد كه حركت
ماشين آن را دو چندان ميكرد. پتويي سياه كه بوي خاك نم خورده ميداد به
رويمان كشيديم و همگي در زير آن پناه گرفتيم. خط تقريبا ساكت بود. گهگاه
خمپارهاي در گوشهاي منفجر ميشد. منوري كه در آسمان ميسوخت هرلحظه
فاصلهاش با ما كمتر ميشد و اين نشان ميداد كه داريم به خط مقدم نزديك
ميشويم. ديگر صداي تيربار گيرينوف به خوبي ميآمد.
خمپاره 60 مثل تير غيب، بدون اينكه خبر كند در اطراف بر زمين
ميخورد. مثل اينكه داشتند ميفهميدند كه ما به خط رسيدهايم. ماشينها در
سينهكش تپه ايستادند و به سرعت از آن پياده شديم. بچههاي گردان انصار به
استقبالمان آمدند.
حالت غريبي شديدي داشتيم. با راهنمايي يكي از بچههاي گردان انصار
وارد كانالي شديم و به اولين سنگر كه رسيديم سر زده رفتيم تو. ظواهر امر
نشان ميداد كسي داخل آن نيست. سنگر تاريك تاريك بود. چشم چشم را نميديد
دست كه كشيدم متوجه شدم تعدادي پتو كف آن پهن است. چهار پنج نفري وارد
شديم. ساعتي بعد يكي از بچههاي گردان انصار آمد و گفت: "برادرا شما
نگهبانهاي بعدي هستين وقتش كه شد مييان بيدارتون ميكنن ". بدجوري حالمان
را گرفت. يكي از چيزهايي كه خيلي از آن نفرت داشتم اين بود كه شبانه به خط
بيايم و همان شب هم نگهبان باشم. يعني كوري مطلق و هراس زياد. از شانس خوب
ما كسي متوجه سنگر ما نشد و تا صبح سراغ ما نيامد.
براي نماز صبح كه بيرون آمديم "مهدي خراساني " معاون گروهان، گفت:
"سه تا از شما بريد به كانال دسته سه. " وسايل را جمع كرديم و راهي شديم.
خراساني از جلو، ما هم پشت سرش به كانال دسته سه رسيديم. خودمان را به سيد
مجيد طحاني مسئول دسته سه معرفي كرديم و براي استراحت به سنگر اجتماعي كه
در پايين تپه قرا رداشت رفتيم.
كف سنگر گود بود و چند كيسه گوني پر از خاك، نقش پله را بازي
ميكردند. ديوارههاي سنگر با مشما پوشيده شده بود تا از نفوذ گرد و خاك
جلوگيري شود. چهار فانوس از سقف چوبي آويزان بود. تعدادي از بچههيا دسته
3 زير پتوهاي مشكي كه به خاكستري ميزد، خوابيده بود. و الور فكسنياي با
نور زرد، در گوشه سنگر، روي جعبه خالي مهمات ميسوخت و زور ميزد تا هوا
را گرم كند.
ساعاتي كه از صبح گذشت بچهها از كانالي كه شب قبل در آنجا بوديم خبر
آوردند كه يك خمپاره 60 به سنگري اصابت كرده و "مهديپور " مسئول دسته يك
و "زنديه " از نيروهاي آن دسته، به شهادت رسيدهاند.
گردان اولين شهدايش را در اولين روز استقرار در خط داد. يكي دو تايي هم از بچهها مجروح شدند.
سيد مجيد طحاني مسئول دسته سه، سنگري را كه برايمان در نظر گرفته شده
بود نشان داد. سنگر در كناره كانال كنده شده بود. من، علي حسينپور، سيد
احمد يوسف، عبدالامير عارفي و موسيالارضا سيد آبادي، در آن سنگر اطراق
كرديم.
سيد احمد يوسف جواني بود كم سن و سال، با چهرهاي جذاب، و سيمايي كه
نشان از اخلاصش بود و اخلاقي زيبا در حد يك جوان مسلمان. سنش به زور هجده
سال و شايد هم هفده ميشد، هنوز مو بر صورتش نروييده بود. اولين بارش بود
كه به جبهه مي آمد؛ روحيهاي سرزنده داشت. خيلي خونسرد و بيخيال بود.
همين خونسردياش بود كه مرا كلافه مي كرد. اذيت و تهديدش ميكردم كه بايد
از اين سنگر بروي قبول نميكرد. سرش كه به زمين ميرسيد صداي خروپفش به
هوا ميرفت. بعضي از شبها از عصبانيت بيدارش ميكردم ولي باز روز از نو
روزي از نو. سر غذا عينكش را برداشتم و در كاسه ماست فرو كردم و به چشمش
زدم ولي او با خندهاي گفت: "داود آبادي تو اگه منو تيكهتيكهام بكني از
اين سنگر نميرم دوست دارم پهلوي شما باشم. "
"موسيالرضا سيد آبادي " از بچههاي ميدان خراسان بود. قبل از آن
چند بار به جبهه آمده بود و شبها كه سر پست ميرفت خيلي احتياط ميكرد.
"تيماسي " هم از بچههاي جنوب شهر تهران بود برخلاف سيد آبادي، تيماسي
خيلي نترس و بيكله بود. به خاطر همين شبها غالبا آن دو را با هم نگهبان
ميگذاشتيم. يكي از همين شبها بود كه ديدم سيد آبادي گوشه كانال كز كرده
ولي تيماسي بيخيال همه جا و همه چيز، با آن قد بلندش در كانالي كه به زور
كتف او را ميپوشاند قدم ميزد و بلند بلند براي خودت سوت ميزد. هر چه
سيد آبادي التماس ميكرد كه لااقل سرت را بياور پايين فايدهاي نميكرد.
از فرداي آن روز سيد آبادي به هر زوري كه بود پستش را عوض كرد.
عبدالامير عارفي چندمين بارش بود كه به جبهه ميآمد. جواني سرزنده و
ورزيده بود. جالب اين بود كه به خاطر چاقي بيش از حد از خدمت سربازي معاف
شده بود و به قول خودش در دوره آموزش بسيج آن چنان رسش را كشيده بودند كه
وزنش به نصف تقليل پيدا كرده بود. عارفي تيربارچي دسته سه بود.
شبها آتشبازي جالبي برقرار بود. بعضي اوقات كه حوصله داشتم با
تيربار گيرينوف آهنگ پلنگ صورتي را مينواختم و جالب اين بود كه تيرباري
چي عراقي كه رو به روي مواضع مستقر بود با رگبار تيربار جوابم را ميداد و
اهنگي خاص ميزد. بعضي وقتها آن قدر شدت تيراندازي بالا ميگرفت كه ديگر
جرات نميكردم سرم را از كانال بالا ببرم.
در كانال دولا ميشدم و دست چپم را به پشت قنداق تيربار فشار
ميدادم و با دست راست ماشه را ميچكاندم. يكي از همان شبها بود كه متوجه
شدم چيزي به تيربار اصابت كرد. سريع آن را از لبه كانال پائين آوردم. با
تعجب ديدم گلولهاي به دريچه پوكه پران آن اصابت كرده است.
روزها كار تك تيراندازان عراقي سكه بود. يكي از روزها "طحاني "
تيربار را لبه كانال گذاشت و كتفش را به پشت قنداق تكيه داد و رگبار را
بيمحابا ادامه داد تا اينكه يك گلوله قناصه به پايه تيربار خورد.
در منتهي اليه كانال سنگري بود به نام "پيشاني ". اين اسم از دو
لحاظ برايش مناسب بود. اول اينكه اين سنگر در نوك كانالي قرار داشت كه هيچ
سنگر و خطي جلوتر از آن در برابر عراقيها وجود نداشت و به عنوان پيشاني خط
مقدم محسوب ميشد. دوم اينكه تك تيراندازان عراقي توجه شديدي به اين سنگر
داشتند؛ چرا كه يكي از بهترين سنگرهاي ديدهباني ما بود و همين امر باعث
شده بود تا تك تيراندازان بيشترين فعاليت خود را بر روي آن متمركز كنند.
پيشاني تعداد زيادي از بچهها در آن مورد اصابت گلوله قناصه قرار گرفته
بود و بايد گفت كه سنگر از خونيترين سنگرهاي مهران بود.
*راوي: حميد داوود آبادي
ادامه دارد
ويژه نامه دفاع مقدس در خبرگزاري فارس(9)-18