دبي روياي بر باد رفته (5)
خبرگزاري فارس نظر به اهميت موضوع، اقدام به تهيه و ترجمه كتاب "شهر طلا:
دبي و روياي سرمايهداري " كرده است كه بخشهايي از آن خدمت مخاطبين محترم
ارايه ميگردد. ضمنا ترجمه كامل كتاب بزودي توسط انتشارات فارس منتشر
خواهد شد.
ادامه فصل سوم
برخي از اين كوزهها مزين به الگوهايي دايرهوار بودند. بهنام در دهههاي 1950 و 1960 ماهها در دبي سپري كرد در حالي كه خانوادهاش در "بستكيه " (Bastakiya) بودند. وي به خاطر ميآورد كه بهترين راه خنك كردن آب پيچيدن طناب خيس دور كوزه گلي و با طناب آويزان كردن اين كوزه پر از آب در داخل چاه بود تا در محيط مرطوب داخل چاه خنك شود. به گفته وي "چند ساعتي بعد آب همچون يخ سرد مي شد ".
از نظر بهنام كه در خانهاي مملو از فرشهاي و مبلمان در موطن اصلي خود در بندر لنگه ايران زندگي ميكند، اين گلدانها يادآور زماني است كه خانمهاي ديگر براي قرائت قرآن گردهم ميآمدند يا يادآور نديمه شخصياش، جميله، بود كه ساعتها به آرايش موهاي او مشغول ميگشت. بهنام در حالي كه كوزهاي پيازي رنگ سفالين شبيه به خمرههاي شراب را در دستش نوازش ميداد، گفت: "وقتي من اين گلدانهاي قديمي را مي بينيم، عاشقشان ميشوم ".
سرگين، صابون و ويسكي
برخي زنان عرب در دبي كارهاي عجيب و غريبي به سر گيسوان خود ميآوردند. و آن را به مخلوطي از گل، روغن كنجد و خوشبوكننده آغشته ميكردند، به آنگونه كه چپمن گمان ميكند آنها حتي سرگين به موهاي خود ميكشيدند. اين مخلوط بر موهايشان همچون كلاهي گلي سفت شده و براي هفتهها ميماند. گفته ميشد كه اين كار براي موهايشان مفيد بود.
چپمن اين خاطره را با خنده اينگونه بيان ميكند كه "زنان از سرگين براي موهايشان استفاده ميكردند و آنها آن را به صورت قلمبه به موهايشان ميكشيدند. اگر گذرتان به يك باراستي ميخورد و به درون آن نگاه ميكرديد زناني را ميديديد كه موهايشان پوشيده از سرگين بود. ظاهرا اين ماده خاصيت خوبي برايشان داشت. "
بيشتر مردم صابون نداشتند و با گل خود را تميز ميكردند. ساكنان دبي گل سرخ رنگي را براي پوست سر و رشد موهاي خود مناسب ميديدند. مشكل اين بود كه تميز كردن اين گل سرخ از سر كار سختي بود و اين امر به هدر رفتن آب ميانجاميد. بهنام ميگويد: "مثل شكنجه بود، تميز كردن موها به معني واقعي كلمه مثل شكنجه بود ".
بيشتر مردم موهاي خود را يك يا دو بار در ماه ميشويند. بهنام در اتاقي حمام ميكرد كه زهكشي آب داشت و از تشتي استفاده ميكرد كه آب را از يك مخزن سراميكي بر ميداشت. غلامان آب حمام را پر ميكردند.
آب آشاميدني يك مشكل بزرگ بود. كندن يك چاه و پيدا كردن آب آسان بود اما آب اين چاهها شور بود. در دهه 1950، شهر تنها چند چاه داشت كه داراي آب آشاميدني بودند. يكي از اين چاهها در منطقه "بور دبي " و زير درختي بود كه اكنون هتل "آستوريا " در آنجا واقع است. چاه ديگر در نزديكي مكاني بود كه اكنون هتل كانتيننتال "رمضه " در منطقه ديره بنا نهاده شده است. آبفروشها، آن را داخل بشكه ميريختند و اين بشكهها را بار الاغ كرده و به نقاط مختلف شهر ميبردند و با استفاده از ظرفهاي با اندازه مشخص شدهاي ميفروختند. چپمن اين آب را غيرقابل آشاميدن ميدانست حتي براي درست كردن چاي. وي شروع به واردن كردن بشكههاي آب شيرين از رودخانه دجله ميكرد و اين آب را در مخازن يكي از شيوخ خالي ميكرد و مقداري از آن را براي خويش بر ميداشت.
وقتي يك كشتي حامل آب وارد شهر ميشد، آدمهاي تشنه برخي اوقات به كشتي حمله ميكردند و از طنابها بالا ميرفتند تا به عرشه رسيده و آب آشاميدني تميز و ارزشمند به دشت آورند. چپمن ميگويد شاهد نزاعهايي بوده كه خدمه كشتي به طرز وحشيانهاي با چماق به جان اهالي دبي تشنه آب ميافتادند.
در دهه 1950، اگر كسي يك بطري ويسكي يا جين ميخواست ميبايست پيش چپمن ميرفت كه تنها فروشنده مشروبات الكلي در شهر بود. او اندوخته خود را در انباري قديمي زنجير كشيده شده، نگه ميداشت. اهالي دبي براي خريد مشروب به مجوز نياز داشتند كه امروز نيز اينگونه است. در آن روزهايي كه عوامل سياسي انگليس مجوز مشروبات الكلي را صادر كردند اين مجوز به كساني كه نامهاي اسلامي داشتند، داده نميشد. در اوايل دهه 1950 تنها 12 نفر در دبي بودند كه مجوز نوشيدن مشروبات الكلي را داشتند.
چپمن اين امر را با خنده اينگونه باين ميكند: "مردم در نيمه شب پنجشنبه پيش من ميآمدند. من نيز زنجيرهاي انبار را باز ميكردم و يك بطري ويسكي را به قيمت دو و نيم روپيه به آنها ميفروختم. پول زيادي در اين كار نبود. " اما مشروبات الكلي به ساختن دبي كمك كرد. شيخ راشد در دهه 1950 مشغول به پا كردن اداره شهرداري بود و براي پرداخت مزد نياز به درآمد داشت. نمايندگان او از چپمن خواستند كه با پرداخت ماليات 10 درصد موافقت كند. اما اين مرد انگليسي آن را "ايده بدي " توصيف كرد. اما خيلي زود نظرش عوض شد و شروع به پرداخت 80 روپيه در ماه به مقامات كرد. اين مبلغي جزئي بود. اما براي تامين مخارج دستمزد كارمند رده پايين كافي بود. چپمن ميگويد "ما مزد نخستين كارمند شهرداري را پرداخت كرديم. " مشروبات الكلي هنوز تامين مالي دولت دبي را انجام ميدهد اما مالياتها تا 30 درصد افزايش يافته است.
در سال 1950، يعني 130 سال بعد از ورود انگليسيها، پاي پزشكي در نهايت به صورت بيمارستان آل مكتوم باز شد. اين يك درمانگاه كوچك بود كه در مجموعه حصار كشيده در ميان تپههاي شني ساحلي قرار داشت. زنان عرب محلي از اين كه در آن زايمان كنند، خودداري ميكردند. اين شايعه پيچيده بود كه پزشك براي زايمان، شكم را پاره ميكند و بچه را در ميآورد. اعراب كودكان خود را در منازل خود و با كمك قابلهاي ميانسال كه او نيز از بينايي خوبي برخوردار نبود، به دنيا ميآوردند. ميزان مرگ و مير اطفال و وضعيت بهداشت بسيار اسفناك بود.
"شريف " كه در سال 1952 به دبي مهاجرت كرد، اينگونه ميگويد كه "آنها به تحمل درد به گونهاي عادت كرده بودند كه توصيف آن براي شما دشوار است. اما به بيمارستان نميرفتند. "
وقتي شريف حامله شد، به همسايگان گفت كه فرزند خود را در بيمارستان به دنيا خواهد آورد. وي با دختركي سالم به خانه بازگشت و شكم خود را به همسايگان نشان داد كه پاره نشده بود و به آنها گفت: "حالا شما همه بايد به بيمارستان برويد. چرا كه بهداشتيتر است ". بعد از آن بود كه مادران عرب شروع به مراجعه به بيمارستان كردند.
شكاف تحصيلي
شايد دبي پيشرفتهترين شهر در شرق بحرين باشد اما اين شهر فرصتهاي آموزشي ارايه نميكند. مدارسي كه در زمان رونق مرواريد گشوده شده بودند، در دهه 1930 بسته شدند. دبي در دهه 1950 چند مكتب خانه بيشتر نداشت كه در آنها قرآن، رياضيات ابتدايي و تاريخ درس داده ميشدند. بيشتر مردم نوشتن نميدانستند. برخي نيز ياد ميگرفتند قرآن قرائت كنند. اگر كسي خواهان اين بود كه سطح تحصيلات خود را بالا ببرد بايد به ايران، هند يا پاكستان ميرفت.(4)
مردم به تحصيلات به ديده ترديد مينگريستند. "عيسي صالح القرق " يكي از اهالي امارات در زندگينامه خود نوشته است كه پدرش به وي اجازه نداد كه انگليسي ياد بگيرد چرا كه آن را غير اسلامي ميدانست. مادر صالح پا درمياني كرد و او تحصيلات خود را با معلمي كه يك پزشك هندي بود، ادامه داد. يادگيري زبان انگليسي به صالح فرصت فراواني داد. وي با شيخ راشد براي انجام معاملات او به زبان انگليسي سفر ميكرد و در نهايت نيز سفير امارات در انگليس شد.
خوار شمردن تحصيلات از سوي اهالي دبي باعث شد كه شهر در حالي رشد كند كه عميقترين شكاف و فاصله تحصيلاتي را داشته باشد. اين امر در كنار فاصله درآمدي شديد، همسايگي با اختلاف طبقاتي عميق بوجود آورد. تا به امروز نيز بسياري از اماراتيها خواندن و نوشتن بلد نيستند. اما كودكان همان نسلها كه از امكان مدرسه برخوردار بودند حتي تا دريافت مدرك دكترا نيز پيش رفتهاند.
"عبدالخالق عبدالله " كارشناس علوم سياسي اماراتي كه مدرك دكتراي خود را در دهه 1980 از دانشگاه جرج تاون دريافت كرده است و اكنون در دانشگاه "العين " امارات تدريس ميكند، يكي از اين نمونهها است. عبدالله در خانهاي خشت و گلي توسط والديني بزرگ شد كه او را به خاطر ميل شديد به تحصيل مسخره ميكردند. مادرش به او ميگفت "فكر ميكني با درس و مشق كجا ميرسي؟ ". از نظر مادر عبدالله دليلي براي خواندن بجز قرائت قرآن وجود نداشت.
عبدالله كه اكنون ريشي جوگندمي بر صورت و عينكي بر چشم دارد در اين باره اينگونه بخاطر ميآورد كه "آنها همواره ما را مسخره ميكردند. اين كه ساعتها يك جا بنشيني و كاري نكني از نظر آنها ارزشي نداشت و خواندن كتاب براي آنها معني نداشت. "
والديني كه در فقر مطلق رشد كرده بودند نيز كودكاني پرورش دادند كه ميلياردر شدند. "محمد علي الابر " رئيس بنگاه معاملاتي بزرگ "امار " يكي از ميلياردهاي بزرگ دبي و يكي از قدرتمندترين آدمهاي اين شهر است. او نيز فرزند والديني فقير و بيسواد است كه در منطقه "باراستي " زندگي ميكردند. او به دانشكدهاي در سياتل رفت و وقتي بازگشت به يكي از تاجران معتمد "شيخ محمد " بدل گشت. پدر الابر كه يك ناخداي كشتي بود هرگز خواندن و نوشتن ياد نگرفت. چون نيازي به آن نداشت. چرا كه ستارهها راه را به او نشان ميدادند.(5)
خلاصي از متروك ماندن
جهان مدرن در ديگر نقاط خليج [فارس] در حال نفوذ بود. غرب نفت ميخواست و رسيدن به اين خواسته در گرو كشورهاي حوزه خليج فارس بود و برخي از اين كشورها از جمله عقبماندهترين جوامع روي زمين بودند، بيشترين مقدار نفت را داشتند. البته شكاف ميان تمدنها به عميقي شكافي نبود كه در ميان اروپاييها در زمان ورود به سرزمينهاي بوميان استراليايي يا همان تمدنهاي گمشده اقيانوس آرام وجود داشت. بلكه تمدنها به هم نزديك بودند.
عربستان سعودي كشوري چنان فقير بود كه "ابن سعود " پادشاه آن ميتوانست كل خزانه ملي خود را در يك خورجين پشت شتر خود بگذارد. مردم اين كشور چنان سنتي بودند كه از جلوههاي مدرنيته- مانند تلفن، راديو و خودرو- زماني كه اين ابزار پاي خود را به اين سرزمين پادشاهي باز كردند از آن دوري ميكردند چون آنها را ابزار شيطاني ميدانستند.(6) ابن سعود تلاش كرد كه ميان نفوذ جهان مدرن از خارج و موضوعات به شدت مذهبي خود تعادل ايجاد كند اما اين امر بينتيجه بود و عربستان سعودي صاحب جادهها، ساختمانها و هتلها در كنار برق و تلفن شد. غربيهايي كه مثل سيل به اين سرزمين وارد شده بودند با خود دستگاههاي تهويه مطبوع به اين كشور آوردند.
اهالي دبي براي كار به عربستان، كويت و بحرين ميرفتند. اكتشاف نفت در كشورهاي شيخنشين در دهه 1950 از سر گرفته شد اما از حفاريها چيزي به دست نيامد. خانواده عبدالخالق عبدالله با بقيه به شمال مهاجرت كردند و در سال 1959 در شهر نفتي "دمام " در شرق عربستان سعودي سكني گزيدند. عبدالله كه در آن زمان شش سال سن داشت باراستي خود را با لامپهاي كروسين معاوضه كرد تا براي خانه بتوني خود چراغ الكتريكي فراهم كند. براي مدتي جهان مدرن پاي خود را از كشورهاي شيخنشين بيرون كشيد.
در اوت 1958، نخستين حفاريهاي دور از ساحل در شيخنشينها آغاز شد. شركت "انترپرايز " در آبهاي كمعمق خارج از سواحل جزيره "دس " ابوظبي قرار گرفت. بستر دريا شكل اميدوار كنندهاي داشت. كارگران پايههاي سكوها را به آب انداختند و مته حفاري به كلفتي تنه يك درخت شروع به بازكردن راه خود در درون بستر دريا كردند. مدتي نگذشت كه خدمه متوجه بيرون جهيدن تودهاي سياهرنگ شدند كه همچون حباب به سطح آب ميآمد.
"نفت خام دلچسب و دوست داشتني " توصيفي است كه مهندسان شركت انترپرايز هنگام ايجاد اولين چاه انجام ميدهند درست مانند بازي گلف كه در آن تنها با يك ضربه توپ درون سوراخ قرار ميگيرد.(7) حفاري "ام شيف " نخستين كشف نفت در ابوظبي و مناطقي شد كه ظرف 13 سال بعد به امارات عربي متحده بدل شدند.
دو ماه بعد، شيخ "شخبوط بن سلطان آل نهيان " حاكم ترشروي ابوظبي سوار بر صندلي عقب خودروي كاديلاك خود شد و در شنهاي "موربان " واقع در دشت غرب ابوظبي گشت زد. كارواني از خودروهاي لندرور به دنبال خودروي شيخ ابوظبي روان شدند و گروهي از خانواده سلطنتي و ملازمان شيخ را در بازديد از حفاري يك چاه جديد همراهي ميكردند.
شيخ، با محاسن بلند و عبايي كه باد در آن ميپيچيد و تكان ميداد در كنار دكل حفاري روي صندلي راحتي نشست در حالي كه گروههايي از اعراب بدوي كه نواري از قطار فشنگ بر دوش بسته و بازهاي شكاري در دست داشتند، او را احاطه كرده بودند. كارگران نفتي و شيوخ ناهار را در كنار هم خوردند و بعد از آن كليد كار زده شد. حاضرين به تماشاي چرخش ميله حفاري در درون شنها نشستند. چيزي براي تماشا نبود. شخبوط خيلي زود دستور داد كه همراهانش سوار بر خودروهاي خود شوند و همگي در ميان ابري از خاك با خودروهاي خود از آنجا دور شدند.
نخستين چاه موربان يك شكست بود و تنها به گاز رسيد. يك سال بعد، نفت خام شيرين سبك بيشتري پيدا شد نفتي با سولفور كم كه امكان تصفيه آن آسانتر بود و از اين رو ارزشش بيشتر بود. حفاران چاههايي در مكاني در در اطراف منطقهاي آهكي موسوم به "باب دوم " (Bab Dome) انجام دادند، منطقهاي كه مخزن بزرگ نفتي بود.(8)
معلوم شد كه صحراي لميزرع ابوظبي به هيچ عنوان بيارزش نبوده است. شنهاي روان و دشت كشنده نمكين در خود دريايي از نفت براي بخش كوچكي از نسل بشريت داشتند. چندين هزار نفري كه بي توجه به طبيعت خشن و در اين سرزمين رهامانده خانههاي خويش را بنا نهاده بودند. جايزه سخت كوشي آنان و نياكانشان، دارا بودن 8 درصد از ذخاير شناخته شده نفت جهان بود. زماني كه حجم اين ذخاير معلوم شدند، معلوم بود كه اهالي ابوظبي به سرعت در زمره ثروتمندترين انسانهاي تاريخ قرار خواهند گرفت. با احتساب نفت به ازاي بشكهاي 50 دلار، ذخاير شناخته شده نفت ابوظبي كه شامل 92 ميليارد بشكه هستند، ارزشي برابر با 46 تريليون دلار دارند. اگر اين ميزان در ميان 200 هزار نفر جمعيت ابوظبي تقسيم شود، به هر يك نزديك به 23 ميليون دلار ميرسد.
در سال 1963، نفت ابوظبي از 25 چاهي كه در خارج از ساحل زده شده بود به علاوه 12 چاهي كه در خشكي بودند، استخراج ميشد. در سال 1965، حفاران در فاصله 40 مايلي ميدان نفتي ام شيف را حفاري كردند و اين بار آنها ميدان نفتي "زخوم " را كه بزرگتر از همه بود، يافتند ميداني كه سومين ميدان نفتي خاورميانه است. اين ميدان داراي 66 ميليارد بشكه نفت بود.(10) ابوظبي در آن سال دو نيم ميليون تن نفت خام صادر كرد. اين مقدار در سال 1968 به 10 برابر افزايش پيدا كرد. يعني زماني كه اين شيخنشين 24 ميليون تن نفت به خارج صادر كرد و دهها ميليون دلار صاحب شد. ثروت قابل توجهي براي مردمان آفتاب سوختهاي كه چيزي جز درد شكم ناشي از گرسنگي نميدانستند.(11)
نفت در دبي
خوشوقتي ابوظبي آنهايي كه در دبي و پنج شيخنشين ديگر بودند را بر آن داشت كه آنها نيز بر دريايي نفت غوطهور شوند.
حفاري براي نفت در دبي در سال 1950 آغاز شد. زماني كه زمينشناسان انگليسي و حفاران در منطقه "جبل علي " دست به كار شدند. تپهاي شني در حومه جنوبي دبي. اما آنها چيزي نيافتند.(12) اين تيم در ميان ابوظبي، دبي و شارجه روان گشت و هزاران كيلوگرم ابزار و نفرات را به اين سو و آن سو برد و صحرا را با هزينهها و تلاشهاي زياد سوراخ كرد. شركت انگليسي توسعه نفت در نهايت از اين كه پول خود را براي اين چاههاي خشك بريزد خسته شد و دست كشيد و در سال 1963 نيز از امتياز خود در دبي صرفهنظر كرد.
سيزده سال بعد از اين كه ابوظبي شروع به استخراج نفت كرد، دبي مشغول حفاري چاههاي خشك متعدد بود. ميتوان حدس زد خانواده شيخ مكتوم چقدر آن دسته از نياكان خود را كه در سال 1833 از آنجا به ابوظبي كوچ كرده بودند، نفرين ميكردند. اما شيخ راشد يك آدم خوشبين و خستگي ناپذير بود. دبي كنسرسيومي از شركتهاي داخلي و بينالمللي تشكيل داد و كار حفاري در خشكي و دريا را دو برابر كرد. احساس همه اين بود براي اين كه روزي برسد مردم دبي پولهاي خود را براي جشن و شادي به هوا پرتاب كنند تنها به زمان بستگي دارد. در سال 1964در حالي كه اميدي به يافت نفت نبود، دبي اقدام به انتشار تمبري كرد كه مزين به دكل حفاري نفت بود و روي آن عبارت "اكتشاف نفت " نقش بسته بود.
در نهايت، در سال 1966، گروهي كه مشغول حفاري در 15 مايلي خارج از ساحل دبي بود ثابت كرد كه همه اين احساساتي كه مردم داشتند، درست است. هواپيماها بر فراز دبي به پرواز درآمدند و اعلاميههاي خبري بر سر مردم ريختند.(13) يكي از كاركنان با يك هديه به سمت مجلس شيخ راشد رفت و آن هديه جريان نفت خام قهوهاي رنگ بود. راشد اسم اين ميدان نفتي در خارج از ساحل را "فاتح " گذاشت كه در عربي به معني پيروز است. نخستين صادرات نفت خام از دبي در سپتامبر 1969 صورت گرفت، 42 سال بعد از اين كه شيخ سعيد نخستين توافقنامه اكتشاف نفت در شيخنشينها را امضاء كرد.
در سال 1970 و همچنين در سال 1972 و 1973، حفاريها در آبهاي سرزميني دبي به ميادين نفتي جديد رسيد. دبي وارد اين تجارت شده بود. اما زماني كه ارزيابيها از اكتشافات انجام گرفت، اهالي دبي چندان سرخوش نبودند چرا كه معلوم شده بود دبي تنها 4 درصد از نفت منطقه امارات عربي متحده يا معادل 4 ميليارد بشكه ذخيره نفتي داراست و تقريبا بقيه ذخاير نفتي در ابوظبي بودند. شارجه و راسالخيمه ميادين ناچيزي يافتند و ديگر مناطق شيخنشين چيزي نيافتند.
نفت ماده عجيبي است. اين ماده يكي از مهمترين عوامل حيات اقتصادي است اما انسانهاي كمي آن را به چشم ديدهاند. نفت خامي كه در زيرزمين نهفته شده است به داخل لولههاي نفتي يا مخازن پمپاژ شده و بعد به وسيله كشتي به سراسر دنيا برده ميشود، در پالايشگاهها تخليه شده و به فرآوردههايي مانند بنزين، گازوئيل، سوخت تبديل شده و بار ديگر با كاميون به پمپ بنزينها يا مراكز توزيع نفت براي بخاريها بده شده و در اين مراكز داخل باكهاي بنزين يا بخاريها ريخته شده و سوزانده ميشود. كل چرخهاي كه يك بشكه نفت طي ميكند از ديدهها پنهان است.
شيخ راشد مي خواست مطمئن شود كه اهالي دبي نفت خود را به چشم ببينند. نه بخاطر اين كه مسئلهاي ناشناخته و نو باشد بلكه در دبي همانند ديگر مناطق خاورميانه شايعه و تئوري توطئه به سرعت مي پيچيد. رهبران كشورها ممكن است ادعا كنند كه به نفت رسيدهاند اما تا زماني كه مردم آن را به چشم خود نبينند، كساني كه مشكوك هستند به سرعت شايعه را پراكنده ميكنند. از اين رو شيخ راشد، دستور داد كه لنجها مردم را به آنجا كه نفت خام در جريان است، ببرند. او خبرنگاران، مشاوران و پسرانش و عكاسان مختلف را در در ساحل جمع كرد. و آنجا شيخ راشد از كاركنان سكو خواست كه كار پمپاژ را آغاز كنند. صداي موتور از سر لوله 6 اينچي صداي موتور به گوش رسيد و سرلوله راست شد و بعد از مدتي مايع سياه رنگي از آن به روي زمين فوران كرد.
عكسي كه توسط "نور علي راشد " يكي از مورخين دبي گرفته شد، اين واقعه را ثبت كرد. اين تصوير شيخ راشد را در حالي نشان ميدهد كه در كنار سر لولهاي كه نفت از آن پمپاژ ميشد، چمباتمه زده بود و به دست دانه تسبيح گرفته بود و "اگال " - يا همان تسمه سياه رنگي كه اعراب براي نگهداشتن سربند و چفيه، دور سر ميبندند- وي روي سرش خودنمايي ميكرد. حدود 24 نفر ديگر نيز به تماشاي اين صحنه نشسته بودند، از جمله اروپاييها با آن كراواتها و موهاي كوتاه شده و مرتب و زنان دامن پوش.(14)
ماجراي اكتشاف نفت به گوش خانواده عبدالله كه در دمام بودند، رسيد. اين خانواده، مانند بسياري از خانوادههاي ديگر، از طريق فرودگاه تازه تاسيس به دبي بازگشتند. عبدالخالق كه در آن زمان دوازده سال سن داشت، به اتفاق خانواده و از جادهاي صاف به سمت خانه جديدي كه از بتون ساخته شده بود، حركت كردند. ديگر اثري از خانه با بام ساخته شده از درختان نخل و چراغ نفتي وطن خبري نبود. همينطور اثري از آبفروشان شهر با آن الاغهايشان خبربي نبود. خانواده هنوز در تابستانها بر بام خانه شب را سپري ميكند اما بيشتر مردم اسير مدرنيتهاي شده بودند كه در شهر جاري شده بود.
تا سال 1975، درآمدهاي نفتي بر اقتصاد دبي حاكم بود و تقريبا دو سوم از توليد ناخالص ملي را شامل ميشد. آن سال صادرات نفت در اوج خود بود. اما در سال 1985، مشاركت نفت در توليد ناخالص ملي به 50 درصد رسيد.(15) يك دهه بعد اين ميزان به 18 درصد رسيد. در سال 2000 اين ميزان به 10 درصد رسيد. د رسال 2006، فروش نفت تنها به درصد ناچيز 3 درصد از كل اقتصاد دبي رسيد.
نفت دبي در حال اتمام نبود. اين منطقه در سال 1991 به بالاترين توليد نفتي يعني 410 هزار بشكه در روز رسيد. اما دبي دورنماي ديگري براي خود متصور بود. تجارت، ساخت و ساز و خدمات در ارتباط با نفت به عنوان بخشي از اقتصاد اين منطقه افزايش يافت. اما در آن زماني كه توليد نفت بخاطرخشكي مخازن نفتي، كاهش يافته بود، نفت نيز اهميت خود را از دست داده بود. در سال 2008، استخراج نفت در ميادين دبي تنها 60 هزار بشكه در روز بود در حالي كه ميزان استخراج نفت در ابوظبي برابر با دو و نيم ميليون بشكه در روز بود.(16)
دبي يك شهر نفتي نيست. تب نفت هرگز دبي را به آن صورتي گرفتار نكرد كه شهرهايي مانند هوستون، پايتخت كويت يا باكو به آن مبتلا شدند. شايد خاطره اين شهر از افت ناگهاني اقتصاد مبتني بر مرواريد كه باعث شد مردم از تنها محصول صادراتي خود دور شوند، باعث دوري دبي از تب نفتي بود. نفت تا زماني خوب است كه در جريان باشد. اما از آنجايي كه نفت دير به دبي وارد شد، اين شهر به منابع ديگري براي درآمدزايي دست يافت. زماني كه نفت شروع به تمام شدن كرد، كمتر كسي متوجه اين امر شد. دبي از شهري وابسته به نفت به شهري مستقل از نفت بدل شد و به نخستين اقتصاد فرانفتي در خاورميانه بدل گشت.
نفت به دبي كمك كرد. شيخ راشد در ساختن جادهها، كارخانجات و بنادري سرمايهگذاري كرد كه به تصور وي مي توانند تا 50 سال آينده در خدمت شهر باشند. درآمد نفتي به دبي امكان داد كه پايههاي اقتصاد دولتي را بنا نهد كه بر پايههاي اقتصادي خود رشد كند.
نفت همواره براي كشورهاي توليد كننده آن به عنوان موهبتي مثبت و در عين حال منفي بوده است. افزايش قيمت نفت و سرازير شدن آن در چرخه زندگي، اقتصادهاي نفتي را وارد دوره شكوفايي همراه با تورم كرده و آنها را در ركود ناشي از سراب بازار وارد ميسازد. دبي نيز تا سال 2009 اسير اين چرخه بود، اما نه به آن شدتي كه همسايگان آن با آن درگير بودند. همانگونه كه اقتصاد آن تنوع ميگرفت، دبي در بحبوحه ركودهاي اقتصادي توانست به تجارت خود ادامه بدهد.
رويكرد دبي به اكتشاف نفت در اين منطقه تنها در يادوارهاي از آن روز خلاصه شد. به ياد اين كشف، اين شهر دو فلكه فروزان در تقاطع دو جاده در منطقه "ديره " نصب كرد اما اين فلكهها نيز زماني كه جادهها پهنتر شدند، برداشته شدند. اين فلكهها به پارك كوچكي در فرودگاه منتقل شدند. كمتر كسي از اين موضوع مطلع است.
بردگان
صبح يكي از روزهاي اكتبر 2008، من به "فاطمه عساء " كه يك راهنماي گردشگران در روستاي هريتيج دبي بود، تماس گرفتم. اين روستا مجموعهاي از آلونكهاي با سقف ساخته شده از برگ نخل با شكل و شمايل قديمي است. آدمهاي بازنشسته در آنجا حصير ميبافند يا براي توريستها نان ميپزند. اين محل در بخش "شيندقه " و در نزديكي خانه شيخ سعيد واقع است.
پشت تلفن به او گفتم: شنيدهام، شما پيرمردي داريد كه به عنوان برده برايتان كار ميكند. مي خواهم با او مصاحبه كنم.
فاطمه عساء كلمه "برده " را در كلام من متوجه نشد از اين رو از معادل عربي آن يعني "عبد " كه جمع آن عبيد ميشود، استفاده كردم.
وي با حالتي خشك جوابم را داد: ما برده نداريم تنها صنايع دستي داريم.
بردهداري در امارات عربي متحده يك موضوعي حساسيت برانگيز است. اين امر در سال 1963 در قانون اساسي اين كشور ممنوع شده است صدها هزار نفر از كساني كه تا ديروز برده بودند هنوز زندهاند. اصليت بسياري از اهالي سيه چهره دبي به بردگان آفريقا باز ميگردد. آنها اكنون از همان امتيازاتي بهرهمند هستند كه ديگر شهروندان اماراتي از آن برخوردارند. اين كه از اماراتيهاي سياهپوست پرسيده شود كه آيا آنها آفريقايي هستند يا اصل به نسل بردگان باز ميگردند، گستاخي محسوب شده و ممكن است كار به دعوا بينجامد.
عساء از روي بيميلي از من خواست به روستاي هريتيج بروم. اين بخشي از شغلش به عنوان يك راهنما است تا درباره تاريخ دبي حتي درباره فصلهاي تاريك آن سخن بگويد. همانگونه كه در ميان روستا قدم ميزديم، عساء به من گفت: بردگان از آفريقا ميآمدند. ما به آدمهاي قوي و مردان قدرتمند نياز داشتيم تا در كار كمك كنند. آدمهاي كافي اينجا نبودند. اين بردگان روي لنجهاي صيد مرواريد يا لنجهاي تجاري كار ميكردند.
عساء خانمي حدود بيست سال بود كه رداي بلند مشكي موسوم به "عبايه " به تن و روسري بر سر داشت. وي عينك آفتابي بزرگي هم به چشم زده بود. پوستش به رنگ قهوهاي تيره بود. وي فورا به من گفت كه اصلش به اعراب بدوي باز ميگردد. وي تاكيد كرد كه مي توان اماراتيهاي غيربومي را از رنگ پوستشان تشخيص داد. اگر خيلي سفيد باشند، احتمالا از ايران آمدهاند و اگر قهوهاي تيره باشند، آفريقايياند.
وي بدون اشاره به اين كه ممكن است احتمال ديگري در كار باشد، گفت: مردمي كه با چهرههاي آفريقايي و پوست تيره ميبينيد، از دسته "عبيدها " [بردهها] هستند.
فاطمه عساء من را به سمت درختاني برد كه در آن يك گوساله قهوهاي رنگ و همچنين پيرمردي خميدهاي در كنار هم زير سايه ايستاده بودند. پيرمرد مشغول رشته كردن برگهاي اوكاليپتوس است. بازوهاي وي باريك اما عضلاني هستند و روي گردنش چروكيدگيهاي هويجي شكل باريك شكل گرفته بود. وي لنگي شطرنجي و يك تيشرت كثيف به تن كرده كه قسمت درز آن ريش ريش شده است. عرق چيني گلدوزي شده روي سرش گذاشته و محاسني جوگندمي فرفري دارد. وي يك سياهپوست است و نامش "جمعه خلف بيلاد الظاري " است.
الظاري مطمئن نيست چند سال سن دارد اما گمان ميكند حدود 70 سال سن داشته باشد. چشمهايش به رنگ زرد شيري است كه ممكن است بخاطر زردي يا آب مرواريد باشد. وي متولد ساحل شرقي منطقه شيخنشين (فجيره) است. او تنها فرد اهل امارات است كه من تا آن لحظه ديده بودم كه كار يدي ميكند. من از الظاري پرسيدم كه آيا اجداد او به آفريقا باز ميگردد يا خير.
اما وي به تندي پاسخ داد: نه من يك اماراتي خالص هستم. من نيز ديگر از او سوال نكردم كه آيا او زماني برده بوده يا خير.
اما الظاري همه چيز را درباره زندگي بردگان ميداند. زماني كه يك پسر بچه بود و هنوز ريش و سبيل در نياورده بود، به دريا مي زد و تا بندر "كلكته " واقع در جنوب هند كشتيراني ميكرد. پيرمرد ناگهان شروع به خواندن سرودي كرد كه بردگان هنگام پارو زدن و يا كشيدن طنابهاي بادبانها ميخوانند، يادآور كار سخت و مشقتباري كه انجام داده بود. بردگان مناطق شيخنشين با كشتيهاي بادباني به سمت بندرهايي در آفريقا مانند "مومباسا " و "زنگبار " عازم ميشدند، جايي كه ميتوانستند زبان مادري خود را صحبت كنند. كار آنها داد و ستد خرما از شبه جزيره عربستان در ازاي الوار و ادويه آفريقاييها بود. پيرمرد از احداث جاده در ميان رشته كوههاي "حجر " و انجام كار زراعت در كويت حرف زد و گفت: آن وقتها هيچ ماشينآلاتي وجود نداشت. مردان سياهپوست همه كارها را با دست انجام ميدادند. ما خرما و ماهي ميخورديم. غذاي كاملي است و آدم را قوي ميكند.
الظاري آدم مغروري است. هيچ وقت نگفت كه زماني برده بوده است. او هنگام سخن گفتن سينههاي خود را ستبر ميكرد و سر را بالا ميگرفت. من از او درباره خريد و فروش بردهها، بازارها و حمل و نقل سوال كردم و پرسيدم: آيا در دبي بازار بردهداري وجود داشت؟ مثل الان كه وقتي ميخواهيد خانه يا خودرو بخريد بايد آدمهايي در اين كار بوده باشند تا به آنها مراجعه كرده و بگوييد من "برده " ميخوام.
وي در پاسخ من گفت: بازار بزرگ بردهها در بوريمي قرار داشت. آنها از آنجا به عربستان فرستاده ميشدند. من اين غلامان را ديدم در حالي كه زنجير بر مچ دستشان بسته شده بود.
الظاري سپس ساعد دست خود را به سمت پشتش برد و گفت: آنها به اين غلامان دستبند ميزدند تا نتوانند، فرار كنند. اگر غلامي كار نميكرد، آنها به پاهايش زنجير ميبستند تا مانع از فرار وي شوند. كودكاني كه ربوده ميشدند نيز در بازار بوريمي فروش ميرفتند. اين كودكان را در دبي ميربودند و به عربستان سعودي، يمن و كويت ميفرستادند.
خانوادههاي ثروتمند سعودي براي خود بردگاني داشتند. اين بردگان به كارهاي خارج از منزل رسيدگي كرده و كنيزان نيز در داخل منزل به پخت و پز و نگهداري از كودكان مشغول بودند. بردگان با يكديگر ازدواج ميكردند و فرزندانشان نيز به بردگي خانوادههاي اربابانشان در ميآمدند. در سالهاي سختي و تنگدستي دهه 1940 و 1950 مالكان بردگان خود را فروختند. عده اندكي ميتوانستند از عهده تامين معاش خود برآيند چه برسد به تامين بردگان.
الظاري در اين باره ميگويد: باراني نيامد. هيچ ماهي يا غذايي در كار نبود. مردم غلامان خود را براي به دست آوردن پول براي تامين غذا فروختند.
الظاري روز رهاسازي بردگان در سال 1963 به گونهاي بخاطر ميآورد كه گويي همين ديروز بود. در حال صحبت بود كه مشغول نمايش آبياري سنتي رايج در منطقه فلج (Falaj) به گروهي از بچه دبستانيها بود و تازيانهاي به گوساله خود زد تا آب را از چاه بيرون كشيده و درون نهر سنگي جاري سازد. نهري كه تا پاي درختان كشيده شده بود. بعد از آن آبي به صورت زد و با حوله شروع به خشك كردن آن كرد و بعد در ادامه صحبتهايش گفت: شيخ راشد و شيخ زايد گفتند كه "همه بردگان آزادند كه بروند " و به آنها زمين و خانه دادند. آنها تنها گفتند ديگر بردگي به هيچعنوان مجاز نيست و خلاص. اگر ميخواهيد بمانيد و كار كنيد، مانعي ندارد. اما بايد به شما مزد پرداخت شود.
عساء در ادامه اينگونه توضيح ميدهد كه به كساني كه سابقا برده بودند، ديگر عبد گفته نميشود. بعد از سال 1963 به آنها "خادم " گفته شد كه به معني خدمتكار يا كمك است. بردگاني كه آزاد شدند اغلب نام اربابان خود را براي خود برگزيدند درست آنچه كه در آمريكا نيز شاهد آن بوديم. اماراتيهاي سياه پوست اكنون داراي برخي نامهاي پرآوازه در كشور هستند.
ادامه دارد...
ادامه فصل سوم
برخي از اين كوزهها مزين به الگوهايي دايرهوار بودند. بهنام در دهههاي 1950 و 1960 ماهها در دبي سپري كرد در حالي كه خانوادهاش در "بستكيه " (Bastakiya) بودند. وي به خاطر ميآورد كه بهترين راه خنك كردن آب پيچيدن طناب خيس دور كوزه گلي و با طناب آويزان كردن اين كوزه پر از آب در داخل چاه بود تا در محيط مرطوب داخل چاه خنك شود. به گفته وي "چند ساعتي بعد آب همچون يخ سرد مي شد ".
از نظر بهنام كه در خانهاي مملو از فرشهاي و مبلمان در موطن اصلي خود در بندر لنگه ايران زندگي ميكند، اين گلدانها يادآور زماني است كه خانمهاي ديگر براي قرائت قرآن گردهم ميآمدند يا يادآور نديمه شخصياش، جميله، بود كه ساعتها به آرايش موهاي او مشغول ميگشت. بهنام در حالي كه كوزهاي پيازي رنگ سفالين شبيه به خمرههاي شراب را در دستش نوازش ميداد، گفت: "وقتي من اين گلدانهاي قديمي را مي بينيم، عاشقشان ميشوم ".
سرگين، صابون و ويسكي
برخي زنان عرب در دبي كارهاي عجيب و غريبي به سر گيسوان خود ميآوردند. و آن را به مخلوطي از گل، روغن كنجد و خوشبوكننده آغشته ميكردند، به آنگونه كه چپمن گمان ميكند آنها حتي سرگين به موهاي خود ميكشيدند. اين مخلوط بر موهايشان همچون كلاهي گلي سفت شده و براي هفتهها ميماند. گفته ميشد كه اين كار براي موهايشان مفيد بود.
چپمن اين خاطره را با خنده اينگونه بيان ميكند كه "زنان از سرگين براي موهايشان استفاده ميكردند و آنها آن را به صورت قلمبه به موهايشان ميكشيدند. اگر گذرتان به يك باراستي ميخورد و به درون آن نگاه ميكرديد زناني را ميديديد كه موهايشان پوشيده از سرگين بود. ظاهرا اين ماده خاصيت خوبي برايشان داشت. "
بيشتر مردم صابون نداشتند و با گل خود را تميز ميكردند. ساكنان دبي گل سرخ رنگي را براي پوست سر و رشد موهاي خود مناسب ميديدند. مشكل اين بود كه تميز كردن اين گل سرخ از سر كار سختي بود و اين امر به هدر رفتن آب ميانجاميد. بهنام ميگويد: "مثل شكنجه بود، تميز كردن موها به معني واقعي كلمه مثل شكنجه بود ".
بيشتر مردم موهاي خود را يك يا دو بار در ماه ميشويند. بهنام در اتاقي حمام ميكرد كه زهكشي آب داشت و از تشتي استفاده ميكرد كه آب را از يك مخزن سراميكي بر ميداشت. غلامان آب حمام را پر ميكردند.
آب آشاميدني يك مشكل بزرگ بود. كندن يك چاه و پيدا كردن آب آسان بود اما آب اين چاهها شور بود. در دهه 1950، شهر تنها چند چاه داشت كه داراي آب آشاميدني بودند. يكي از اين چاهها در منطقه "بور دبي " و زير درختي بود كه اكنون هتل "آستوريا " در آنجا واقع است. چاه ديگر در نزديكي مكاني بود كه اكنون هتل كانتيننتال "رمضه " در منطقه ديره بنا نهاده شده است. آبفروشها، آن را داخل بشكه ميريختند و اين بشكهها را بار الاغ كرده و به نقاط مختلف شهر ميبردند و با استفاده از ظرفهاي با اندازه مشخص شدهاي ميفروختند. چپمن اين آب را غيرقابل آشاميدن ميدانست حتي براي درست كردن چاي. وي شروع به واردن كردن بشكههاي آب شيرين از رودخانه دجله ميكرد و اين آب را در مخازن يكي از شيوخ خالي ميكرد و مقداري از آن را براي خويش بر ميداشت.
وقتي يك كشتي حامل آب وارد شهر ميشد، آدمهاي تشنه برخي اوقات به كشتي حمله ميكردند و از طنابها بالا ميرفتند تا به عرشه رسيده و آب آشاميدني تميز و ارزشمند به دشت آورند. چپمن ميگويد شاهد نزاعهايي بوده كه خدمه كشتي به طرز وحشيانهاي با چماق به جان اهالي دبي تشنه آب ميافتادند.
در دهه 1950، اگر كسي يك بطري ويسكي يا جين ميخواست ميبايست پيش چپمن ميرفت كه تنها فروشنده مشروبات الكلي در شهر بود. او اندوخته خود را در انباري قديمي زنجير كشيده شده، نگه ميداشت. اهالي دبي براي خريد مشروب به مجوز نياز داشتند كه امروز نيز اينگونه است. در آن روزهايي كه عوامل سياسي انگليس مجوز مشروبات الكلي را صادر كردند اين مجوز به كساني كه نامهاي اسلامي داشتند، داده نميشد. در اوايل دهه 1950 تنها 12 نفر در دبي بودند كه مجوز نوشيدن مشروبات الكلي را داشتند.
چپمن اين امر را با خنده اينگونه باين ميكند: "مردم در نيمه شب پنجشنبه پيش من ميآمدند. من نيز زنجيرهاي انبار را باز ميكردم و يك بطري ويسكي را به قيمت دو و نيم روپيه به آنها ميفروختم. پول زيادي در اين كار نبود. " اما مشروبات الكلي به ساختن دبي كمك كرد. شيخ راشد در دهه 1950 مشغول به پا كردن اداره شهرداري بود و براي پرداخت مزد نياز به درآمد داشت. نمايندگان او از چپمن خواستند كه با پرداخت ماليات 10 درصد موافقت كند. اما اين مرد انگليسي آن را "ايده بدي " توصيف كرد. اما خيلي زود نظرش عوض شد و شروع به پرداخت 80 روپيه در ماه به مقامات كرد. اين مبلغي جزئي بود. اما براي تامين مخارج دستمزد كارمند رده پايين كافي بود. چپمن ميگويد "ما مزد نخستين كارمند شهرداري را پرداخت كرديم. " مشروبات الكلي هنوز تامين مالي دولت دبي را انجام ميدهد اما مالياتها تا 30 درصد افزايش يافته است.
در سال 1950، يعني 130 سال بعد از ورود انگليسيها، پاي پزشكي در نهايت به صورت بيمارستان آل مكتوم باز شد. اين يك درمانگاه كوچك بود كه در مجموعه حصار كشيده در ميان تپههاي شني ساحلي قرار داشت. زنان عرب محلي از اين كه در آن زايمان كنند، خودداري ميكردند. اين شايعه پيچيده بود كه پزشك براي زايمان، شكم را پاره ميكند و بچه را در ميآورد. اعراب كودكان خود را در منازل خود و با كمك قابلهاي ميانسال كه او نيز از بينايي خوبي برخوردار نبود، به دنيا ميآوردند. ميزان مرگ و مير اطفال و وضعيت بهداشت بسيار اسفناك بود.
"شريف " كه در سال 1952 به دبي مهاجرت كرد، اينگونه ميگويد كه "آنها به تحمل درد به گونهاي عادت كرده بودند كه توصيف آن براي شما دشوار است. اما به بيمارستان نميرفتند. "
وقتي شريف حامله شد، به همسايگان گفت كه فرزند خود را در بيمارستان به دنيا خواهد آورد. وي با دختركي سالم به خانه بازگشت و شكم خود را به همسايگان نشان داد كه پاره نشده بود و به آنها گفت: "حالا شما همه بايد به بيمارستان برويد. چرا كه بهداشتيتر است ". بعد از آن بود كه مادران عرب شروع به مراجعه به بيمارستان كردند.
شكاف تحصيلي
شايد دبي پيشرفتهترين شهر در شرق بحرين باشد اما اين شهر فرصتهاي آموزشي ارايه نميكند. مدارسي كه در زمان رونق مرواريد گشوده شده بودند، در دهه 1930 بسته شدند. دبي در دهه 1950 چند مكتب خانه بيشتر نداشت كه در آنها قرآن، رياضيات ابتدايي و تاريخ درس داده ميشدند. بيشتر مردم نوشتن نميدانستند. برخي نيز ياد ميگرفتند قرآن قرائت كنند. اگر كسي خواهان اين بود كه سطح تحصيلات خود را بالا ببرد بايد به ايران، هند يا پاكستان ميرفت.(4)
مردم به تحصيلات به ديده ترديد مينگريستند. "عيسي صالح القرق " يكي از اهالي امارات در زندگينامه خود نوشته است كه پدرش به وي اجازه نداد كه انگليسي ياد بگيرد چرا كه آن را غير اسلامي ميدانست. مادر صالح پا درمياني كرد و او تحصيلات خود را با معلمي كه يك پزشك هندي بود، ادامه داد. يادگيري زبان انگليسي به صالح فرصت فراواني داد. وي با شيخ راشد براي انجام معاملات او به زبان انگليسي سفر ميكرد و در نهايت نيز سفير امارات در انگليس شد.
خوار شمردن تحصيلات از سوي اهالي دبي باعث شد كه شهر در حالي رشد كند كه عميقترين شكاف و فاصله تحصيلاتي را داشته باشد. اين امر در كنار فاصله درآمدي شديد، همسايگي با اختلاف طبقاتي عميق بوجود آورد. تا به امروز نيز بسياري از اماراتيها خواندن و نوشتن بلد نيستند. اما كودكان همان نسلها كه از امكان مدرسه برخوردار بودند حتي تا دريافت مدرك دكترا نيز پيش رفتهاند.
"عبدالخالق عبدالله " كارشناس علوم سياسي اماراتي كه مدرك دكتراي خود را در دهه 1980 از دانشگاه جرج تاون دريافت كرده است و اكنون در دانشگاه "العين " امارات تدريس ميكند، يكي از اين نمونهها است. عبدالله در خانهاي خشت و گلي توسط والديني بزرگ شد كه او را به خاطر ميل شديد به تحصيل مسخره ميكردند. مادرش به او ميگفت "فكر ميكني با درس و مشق كجا ميرسي؟ ". از نظر مادر عبدالله دليلي براي خواندن بجز قرائت قرآن وجود نداشت.
عبدالله كه اكنون ريشي جوگندمي بر صورت و عينكي بر چشم دارد در اين باره اينگونه بخاطر ميآورد كه "آنها همواره ما را مسخره ميكردند. اين كه ساعتها يك جا بنشيني و كاري نكني از نظر آنها ارزشي نداشت و خواندن كتاب براي آنها معني نداشت. "
والديني كه در فقر مطلق رشد كرده بودند نيز كودكاني پرورش دادند كه ميلياردر شدند. "محمد علي الابر " رئيس بنگاه معاملاتي بزرگ "امار " يكي از ميلياردهاي بزرگ دبي و يكي از قدرتمندترين آدمهاي اين شهر است. او نيز فرزند والديني فقير و بيسواد است كه در منطقه "باراستي " زندگي ميكردند. او به دانشكدهاي در سياتل رفت و وقتي بازگشت به يكي از تاجران معتمد "شيخ محمد " بدل گشت. پدر الابر كه يك ناخداي كشتي بود هرگز خواندن و نوشتن ياد نگرفت. چون نيازي به آن نداشت. چرا كه ستارهها راه را به او نشان ميدادند.(5)
خلاصي از متروك ماندن
جهان مدرن در ديگر نقاط خليج [فارس] در حال نفوذ بود. غرب نفت ميخواست و رسيدن به اين خواسته در گرو كشورهاي حوزه خليج فارس بود و برخي از اين كشورها از جمله عقبماندهترين جوامع روي زمين بودند، بيشترين مقدار نفت را داشتند. البته شكاف ميان تمدنها به عميقي شكافي نبود كه در ميان اروپاييها در زمان ورود به سرزمينهاي بوميان استراليايي يا همان تمدنهاي گمشده اقيانوس آرام وجود داشت. بلكه تمدنها به هم نزديك بودند.
عربستان سعودي كشوري چنان فقير بود كه "ابن سعود " پادشاه آن ميتوانست كل خزانه ملي خود را در يك خورجين پشت شتر خود بگذارد. مردم اين كشور چنان سنتي بودند كه از جلوههاي مدرنيته- مانند تلفن، راديو و خودرو- زماني كه اين ابزار پاي خود را به اين سرزمين پادشاهي باز كردند از آن دوري ميكردند چون آنها را ابزار شيطاني ميدانستند.(6) ابن سعود تلاش كرد كه ميان نفوذ جهان مدرن از خارج و موضوعات به شدت مذهبي خود تعادل ايجاد كند اما اين امر بينتيجه بود و عربستان سعودي صاحب جادهها، ساختمانها و هتلها در كنار برق و تلفن شد. غربيهايي كه مثل سيل به اين سرزمين وارد شده بودند با خود دستگاههاي تهويه مطبوع به اين كشور آوردند.
اهالي دبي براي كار به عربستان، كويت و بحرين ميرفتند. اكتشاف نفت در كشورهاي شيخنشين در دهه 1950 از سر گرفته شد اما از حفاريها چيزي به دست نيامد. خانواده عبدالخالق عبدالله با بقيه به شمال مهاجرت كردند و در سال 1959 در شهر نفتي "دمام " در شرق عربستان سعودي سكني گزيدند. عبدالله كه در آن زمان شش سال سن داشت باراستي خود را با لامپهاي كروسين معاوضه كرد تا براي خانه بتوني خود چراغ الكتريكي فراهم كند. براي مدتي جهان مدرن پاي خود را از كشورهاي شيخنشين بيرون كشيد.
در اوت 1958، نخستين حفاريهاي دور از ساحل در شيخنشينها آغاز شد. شركت "انترپرايز " در آبهاي كمعمق خارج از سواحل جزيره "دس " ابوظبي قرار گرفت. بستر دريا شكل اميدوار كنندهاي داشت. كارگران پايههاي سكوها را به آب انداختند و مته حفاري به كلفتي تنه يك درخت شروع به بازكردن راه خود در درون بستر دريا كردند. مدتي نگذشت كه خدمه متوجه بيرون جهيدن تودهاي سياهرنگ شدند كه همچون حباب به سطح آب ميآمد.
"نفت خام دلچسب و دوست داشتني " توصيفي است كه مهندسان شركت انترپرايز هنگام ايجاد اولين چاه انجام ميدهند درست مانند بازي گلف كه در آن تنها با يك ضربه توپ درون سوراخ قرار ميگيرد.(7) حفاري "ام شيف " نخستين كشف نفت در ابوظبي و مناطقي شد كه ظرف 13 سال بعد به امارات عربي متحده بدل شدند.
دو ماه بعد، شيخ "شخبوط بن سلطان آل نهيان " حاكم ترشروي ابوظبي سوار بر صندلي عقب خودروي كاديلاك خود شد و در شنهاي "موربان " واقع در دشت غرب ابوظبي گشت زد. كارواني از خودروهاي لندرور به دنبال خودروي شيخ ابوظبي روان شدند و گروهي از خانواده سلطنتي و ملازمان شيخ را در بازديد از حفاري يك چاه جديد همراهي ميكردند.
شيخ، با محاسن بلند و عبايي كه باد در آن ميپيچيد و تكان ميداد در كنار دكل حفاري روي صندلي راحتي نشست در حالي كه گروههايي از اعراب بدوي كه نواري از قطار فشنگ بر دوش بسته و بازهاي شكاري در دست داشتند، او را احاطه كرده بودند. كارگران نفتي و شيوخ ناهار را در كنار هم خوردند و بعد از آن كليد كار زده شد. حاضرين به تماشاي چرخش ميله حفاري در درون شنها نشستند. چيزي براي تماشا نبود. شخبوط خيلي زود دستور داد كه همراهانش سوار بر خودروهاي خود شوند و همگي در ميان ابري از خاك با خودروهاي خود از آنجا دور شدند.
نخستين چاه موربان يك شكست بود و تنها به گاز رسيد. يك سال بعد، نفت خام شيرين سبك بيشتري پيدا شد نفتي با سولفور كم كه امكان تصفيه آن آسانتر بود و از اين رو ارزشش بيشتر بود. حفاران چاههايي در مكاني در در اطراف منطقهاي آهكي موسوم به "باب دوم " (Bab Dome) انجام دادند، منطقهاي كه مخزن بزرگ نفتي بود.(8)
معلوم شد كه صحراي لميزرع ابوظبي به هيچ عنوان بيارزش نبوده است. شنهاي روان و دشت كشنده نمكين در خود دريايي از نفت براي بخش كوچكي از نسل بشريت داشتند. چندين هزار نفري كه بي توجه به طبيعت خشن و در اين سرزمين رهامانده خانههاي خويش را بنا نهاده بودند. جايزه سخت كوشي آنان و نياكانشان، دارا بودن 8 درصد از ذخاير شناخته شده نفت جهان بود. زماني كه حجم اين ذخاير معلوم شدند، معلوم بود كه اهالي ابوظبي به سرعت در زمره ثروتمندترين انسانهاي تاريخ قرار خواهند گرفت. با احتساب نفت به ازاي بشكهاي 50 دلار، ذخاير شناخته شده نفت ابوظبي كه شامل 92 ميليارد بشكه هستند، ارزشي برابر با 46 تريليون دلار دارند. اگر اين ميزان در ميان 200 هزار نفر جمعيت ابوظبي تقسيم شود، به هر يك نزديك به 23 ميليون دلار ميرسد.
در سال 1963، نفت ابوظبي از 25 چاهي كه در خارج از ساحل زده شده بود به علاوه 12 چاهي كه در خشكي بودند، استخراج ميشد. در سال 1965، حفاران در فاصله 40 مايلي ميدان نفتي ام شيف را حفاري كردند و اين بار آنها ميدان نفتي "زخوم " را كه بزرگتر از همه بود، يافتند ميداني كه سومين ميدان نفتي خاورميانه است. اين ميدان داراي 66 ميليارد بشكه نفت بود.(10) ابوظبي در آن سال دو نيم ميليون تن نفت خام صادر كرد. اين مقدار در سال 1968 به 10 برابر افزايش پيدا كرد. يعني زماني كه اين شيخنشين 24 ميليون تن نفت به خارج صادر كرد و دهها ميليون دلار صاحب شد. ثروت قابل توجهي براي مردمان آفتاب سوختهاي كه چيزي جز درد شكم ناشي از گرسنگي نميدانستند.(11)
نفت در دبي
خوشوقتي ابوظبي آنهايي كه در دبي و پنج شيخنشين ديگر بودند را بر آن داشت كه آنها نيز بر دريايي نفت غوطهور شوند.
حفاري براي نفت در دبي در سال 1950 آغاز شد. زماني كه زمينشناسان انگليسي و حفاران در منطقه "جبل علي " دست به كار شدند. تپهاي شني در حومه جنوبي دبي. اما آنها چيزي نيافتند.(12) اين تيم در ميان ابوظبي، دبي و شارجه روان گشت و هزاران كيلوگرم ابزار و نفرات را به اين سو و آن سو برد و صحرا را با هزينهها و تلاشهاي زياد سوراخ كرد. شركت انگليسي توسعه نفت در نهايت از اين كه پول خود را براي اين چاههاي خشك بريزد خسته شد و دست كشيد و در سال 1963 نيز از امتياز خود در دبي صرفهنظر كرد.
سيزده سال بعد از اين كه ابوظبي شروع به استخراج نفت كرد، دبي مشغول حفاري چاههاي خشك متعدد بود. ميتوان حدس زد خانواده شيخ مكتوم چقدر آن دسته از نياكان خود را كه در سال 1833 از آنجا به ابوظبي كوچ كرده بودند، نفرين ميكردند. اما شيخ راشد يك آدم خوشبين و خستگي ناپذير بود. دبي كنسرسيومي از شركتهاي داخلي و بينالمللي تشكيل داد و كار حفاري در خشكي و دريا را دو برابر كرد. احساس همه اين بود براي اين كه روزي برسد مردم دبي پولهاي خود را براي جشن و شادي به هوا پرتاب كنند تنها به زمان بستگي دارد. در سال 1964در حالي كه اميدي به يافت نفت نبود، دبي اقدام به انتشار تمبري كرد كه مزين به دكل حفاري نفت بود و روي آن عبارت "اكتشاف نفت " نقش بسته بود.
در نهايت، در سال 1966، گروهي كه مشغول حفاري در 15 مايلي خارج از ساحل دبي بود ثابت كرد كه همه اين احساساتي كه مردم داشتند، درست است. هواپيماها بر فراز دبي به پرواز درآمدند و اعلاميههاي خبري بر سر مردم ريختند.(13) يكي از كاركنان با يك هديه به سمت مجلس شيخ راشد رفت و آن هديه جريان نفت خام قهوهاي رنگ بود. راشد اسم اين ميدان نفتي در خارج از ساحل را "فاتح " گذاشت كه در عربي به معني پيروز است. نخستين صادرات نفت خام از دبي در سپتامبر 1969 صورت گرفت، 42 سال بعد از اين كه شيخ سعيد نخستين توافقنامه اكتشاف نفت در شيخنشينها را امضاء كرد.
در سال 1970 و همچنين در سال 1972 و 1973، حفاريها در آبهاي سرزميني دبي به ميادين نفتي جديد رسيد. دبي وارد اين تجارت شده بود. اما زماني كه ارزيابيها از اكتشافات انجام گرفت، اهالي دبي چندان سرخوش نبودند چرا كه معلوم شده بود دبي تنها 4 درصد از نفت منطقه امارات عربي متحده يا معادل 4 ميليارد بشكه ذخيره نفتي داراست و تقريبا بقيه ذخاير نفتي در ابوظبي بودند. شارجه و راسالخيمه ميادين ناچيزي يافتند و ديگر مناطق شيخنشين چيزي نيافتند.
نفت ماده عجيبي است. اين ماده يكي از مهمترين عوامل حيات اقتصادي است اما انسانهاي كمي آن را به چشم ديدهاند. نفت خامي كه در زيرزمين نهفته شده است به داخل لولههاي نفتي يا مخازن پمپاژ شده و بعد به وسيله كشتي به سراسر دنيا برده ميشود، در پالايشگاهها تخليه شده و به فرآوردههايي مانند بنزين، گازوئيل، سوخت تبديل شده و بار ديگر با كاميون به پمپ بنزينها يا مراكز توزيع نفت براي بخاريها بده شده و در اين مراكز داخل باكهاي بنزين يا بخاريها ريخته شده و سوزانده ميشود. كل چرخهاي كه يك بشكه نفت طي ميكند از ديدهها پنهان است.
شيخ راشد مي خواست مطمئن شود كه اهالي دبي نفت خود را به چشم ببينند. نه بخاطر اين كه مسئلهاي ناشناخته و نو باشد بلكه در دبي همانند ديگر مناطق خاورميانه شايعه و تئوري توطئه به سرعت مي پيچيد. رهبران كشورها ممكن است ادعا كنند كه به نفت رسيدهاند اما تا زماني كه مردم آن را به چشم خود نبينند، كساني كه مشكوك هستند به سرعت شايعه را پراكنده ميكنند. از اين رو شيخ راشد، دستور داد كه لنجها مردم را به آنجا كه نفت خام در جريان است، ببرند. او خبرنگاران، مشاوران و پسرانش و عكاسان مختلف را در در ساحل جمع كرد. و آنجا شيخ راشد از كاركنان سكو خواست كه كار پمپاژ را آغاز كنند. صداي موتور از سر لوله 6 اينچي صداي موتور به گوش رسيد و سرلوله راست شد و بعد از مدتي مايع سياه رنگي از آن به روي زمين فوران كرد.
عكسي كه توسط "نور علي راشد " يكي از مورخين دبي گرفته شد، اين واقعه را ثبت كرد. اين تصوير شيخ راشد را در حالي نشان ميدهد كه در كنار سر لولهاي كه نفت از آن پمپاژ ميشد، چمباتمه زده بود و به دست دانه تسبيح گرفته بود و "اگال " - يا همان تسمه سياه رنگي كه اعراب براي نگهداشتن سربند و چفيه، دور سر ميبندند- وي روي سرش خودنمايي ميكرد. حدود 24 نفر ديگر نيز به تماشاي اين صحنه نشسته بودند، از جمله اروپاييها با آن كراواتها و موهاي كوتاه شده و مرتب و زنان دامن پوش.(14)
ماجراي اكتشاف نفت به گوش خانواده عبدالله كه در دمام بودند، رسيد. اين خانواده، مانند بسياري از خانوادههاي ديگر، از طريق فرودگاه تازه تاسيس به دبي بازگشتند. عبدالخالق كه در آن زمان دوازده سال سن داشت، به اتفاق خانواده و از جادهاي صاف به سمت خانه جديدي كه از بتون ساخته شده بود، حركت كردند. ديگر اثري از خانه با بام ساخته شده از درختان نخل و چراغ نفتي وطن خبري نبود. همينطور اثري از آبفروشان شهر با آن الاغهايشان خبربي نبود. خانواده هنوز در تابستانها بر بام خانه شب را سپري ميكند اما بيشتر مردم اسير مدرنيتهاي شده بودند كه در شهر جاري شده بود.
تا سال 1975، درآمدهاي نفتي بر اقتصاد دبي حاكم بود و تقريبا دو سوم از توليد ناخالص ملي را شامل ميشد. آن سال صادرات نفت در اوج خود بود. اما در سال 1985، مشاركت نفت در توليد ناخالص ملي به 50 درصد رسيد.(15) يك دهه بعد اين ميزان به 18 درصد رسيد. در سال 2000 اين ميزان به 10 درصد رسيد. د رسال 2006، فروش نفت تنها به درصد ناچيز 3 درصد از كل اقتصاد دبي رسيد.
نفت دبي در حال اتمام نبود. اين منطقه در سال 1991 به بالاترين توليد نفتي يعني 410 هزار بشكه در روز رسيد. اما دبي دورنماي ديگري براي خود متصور بود. تجارت، ساخت و ساز و خدمات در ارتباط با نفت به عنوان بخشي از اقتصاد اين منطقه افزايش يافت. اما در آن زماني كه توليد نفت بخاطرخشكي مخازن نفتي، كاهش يافته بود، نفت نيز اهميت خود را از دست داده بود. در سال 2008، استخراج نفت در ميادين دبي تنها 60 هزار بشكه در روز بود در حالي كه ميزان استخراج نفت در ابوظبي برابر با دو و نيم ميليون بشكه در روز بود.(16)
دبي يك شهر نفتي نيست. تب نفت هرگز دبي را به آن صورتي گرفتار نكرد كه شهرهايي مانند هوستون، پايتخت كويت يا باكو به آن مبتلا شدند. شايد خاطره اين شهر از افت ناگهاني اقتصاد مبتني بر مرواريد كه باعث شد مردم از تنها محصول صادراتي خود دور شوند، باعث دوري دبي از تب نفتي بود. نفت تا زماني خوب است كه در جريان باشد. اما از آنجايي كه نفت دير به دبي وارد شد، اين شهر به منابع ديگري براي درآمدزايي دست يافت. زماني كه نفت شروع به تمام شدن كرد، كمتر كسي متوجه اين امر شد. دبي از شهري وابسته به نفت به شهري مستقل از نفت بدل شد و به نخستين اقتصاد فرانفتي در خاورميانه بدل گشت.
نفت به دبي كمك كرد. شيخ راشد در ساختن جادهها، كارخانجات و بنادري سرمايهگذاري كرد كه به تصور وي مي توانند تا 50 سال آينده در خدمت شهر باشند. درآمد نفتي به دبي امكان داد كه پايههاي اقتصاد دولتي را بنا نهد كه بر پايههاي اقتصادي خود رشد كند.
نفت همواره براي كشورهاي توليد كننده آن به عنوان موهبتي مثبت و در عين حال منفي بوده است. افزايش قيمت نفت و سرازير شدن آن در چرخه زندگي، اقتصادهاي نفتي را وارد دوره شكوفايي همراه با تورم كرده و آنها را در ركود ناشي از سراب بازار وارد ميسازد. دبي نيز تا سال 2009 اسير اين چرخه بود، اما نه به آن شدتي كه همسايگان آن با آن درگير بودند. همانگونه كه اقتصاد آن تنوع ميگرفت، دبي در بحبوحه ركودهاي اقتصادي توانست به تجارت خود ادامه بدهد.
رويكرد دبي به اكتشاف نفت در اين منطقه تنها در يادوارهاي از آن روز خلاصه شد. به ياد اين كشف، اين شهر دو فلكه فروزان در تقاطع دو جاده در منطقه "ديره " نصب كرد اما اين فلكهها نيز زماني كه جادهها پهنتر شدند، برداشته شدند. اين فلكهها به پارك كوچكي در فرودگاه منتقل شدند. كمتر كسي از اين موضوع مطلع است.
بردگان
صبح يكي از روزهاي اكتبر 2008، من به "فاطمه عساء " كه يك راهنماي گردشگران در روستاي هريتيج دبي بود، تماس گرفتم. اين روستا مجموعهاي از آلونكهاي با سقف ساخته شده از برگ نخل با شكل و شمايل قديمي است. آدمهاي بازنشسته در آنجا حصير ميبافند يا براي توريستها نان ميپزند. اين محل در بخش "شيندقه " و در نزديكي خانه شيخ سعيد واقع است.
پشت تلفن به او گفتم: شنيدهام، شما پيرمردي داريد كه به عنوان برده برايتان كار ميكند. مي خواهم با او مصاحبه كنم.
فاطمه عساء كلمه "برده " را در كلام من متوجه نشد از اين رو از معادل عربي آن يعني "عبد " كه جمع آن عبيد ميشود، استفاده كردم.
وي با حالتي خشك جوابم را داد: ما برده نداريم تنها صنايع دستي داريم.
بردهداري در امارات عربي متحده يك موضوعي حساسيت برانگيز است. اين امر در سال 1963 در قانون اساسي اين كشور ممنوع شده است صدها هزار نفر از كساني كه تا ديروز برده بودند هنوز زندهاند. اصليت بسياري از اهالي سيه چهره دبي به بردگان آفريقا باز ميگردد. آنها اكنون از همان امتيازاتي بهرهمند هستند كه ديگر شهروندان اماراتي از آن برخوردارند. اين كه از اماراتيهاي سياهپوست پرسيده شود كه آيا آنها آفريقايي هستند يا اصل به نسل بردگان باز ميگردند، گستاخي محسوب شده و ممكن است كار به دعوا بينجامد.
عساء از روي بيميلي از من خواست به روستاي هريتيج بروم. اين بخشي از شغلش به عنوان يك راهنما است تا درباره تاريخ دبي حتي درباره فصلهاي تاريك آن سخن بگويد. همانگونه كه در ميان روستا قدم ميزديم، عساء به من گفت: بردگان از آفريقا ميآمدند. ما به آدمهاي قوي و مردان قدرتمند نياز داشتيم تا در كار كمك كنند. آدمهاي كافي اينجا نبودند. اين بردگان روي لنجهاي صيد مرواريد يا لنجهاي تجاري كار ميكردند.
عساء خانمي حدود بيست سال بود كه رداي بلند مشكي موسوم به "عبايه " به تن و روسري بر سر داشت. وي عينك آفتابي بزرگي هم به چشم زده بود. پوستش به رنگ قهوهاي تيره بود. وي فورا به من گفت كه اصلش به اعراب بدوي باز ميگردد. وي تاكيد كرد كه مي توان اماراتيهاي غيربومي را از رنگ پوستشان تشخيص داد. اگر خيلي سفيد باشند، احتمالا از ايران آمدهاند و اگر قهوهاي تيره باشند، آفريقايياند.
وي بدون اشاره به اين كه ممكن است احتمال ديگري در كار باشد، گفت: مردمي كه با چهرههاي آفريقايي و پوست تيره ميبينيد، از دسته "عبيدها " [بردهها] هستند.
فاطمه عساء من را به سمت درختاني برد كه در آن يك گوساله قهوهاي رنگ و همچنين پيرمردي خميدهاي در كنار هم زير سايه ايستاده بودند. پيرمرد مشغول رشته كردن برگهاي اوكاليپتوس است. بازوهاي وي باريك اما عضلاني هستند و روي گردنش چروكيدگيهاي هويجي شكل باريك شكل گرفته بود. وي لنگي شطرنجي و يك تيشرت كثيف به تن كرده كه قسمت درز آن ريش ريش شده است. عرق چيني گلدوزي شده روي سرش گذاشته و محاسني جوگندمي فرفري دارد. وي يك سياهپوست است و نامش "جمعه خلف بيلاد الظاري " است.
الظاري مطمئن نيست چند سال سن دارد اما گمان ميكند حدود 70 سال سن داشته باشد. چشمهايش به رنگ زرد شيري است كه ممكن است بخاطر زردي يا آب مرواريد باشد. وي متولد ساحل شرقي منطقه شيخنشين (فجيره) است. او تنها فرد اهل امارات است كه من تا آن لحظه ديده بودم كه كار يدي ميكند. من از الظاري پرسيدم كه آيا اجداد او به آفريقا باز ميگردد يا خير.
اما وي به تندي پاسخ داد: نه من يك اماراتي خالص هستم. من نيز ديگر از او سوال نكردم كه آيا او زماني برده بوده يا خير.
اما الظاري همه چيز را درباره زندگي بردگان ميداند. زماني كه يك پسر بچه بود و هنوز ريش و سبيل در نياورده بود، به دريا مي زد و تا بندر "كلكته " واقع در جنوب هند كشتيراني ميكرد. پيرمرد ناگهان شروع به خواندن سرودي كرد كه بردگان هنگام پارو زدن و يا كشيدن طنابهاي بادبانها ميخوانند، يادآور كار سخت و مشقتباري كه انجام داده بود. بردگان مناطق شيخنشين با كشتيهاي بادباني به سمت بندرهايي در آفريقا مانند "مومباسا " و "زنگبار " عازم ميشدند، جايي كه ميتوانستند زبان مادري خود را صحبت كنند. كار آنها داد و ستد خرما از شبه جزيره عربستان در ازاي الوار و ادويه آفريقاييها بود. پيرمرد از احداث جاده در ميان رشته كوههاي "حجر " و انجام كار زراعت در كويت حرف زد و گفت: آن وقتها هيچ ماشينآلاتي وجود نداشت. مردان سياهپوست همه كارها را با دست انجام ميدادند. ما خرما و ماهي ميخورديم. غذاي كاملي است و آدم را قوي ميكند.
الظاري آدم مغروري است. هيچ وقت نگفت كه زماني برده بوده است. او هنگام سخن گفتن سينههاي خود را ستبر ميكرد و سر را بالا ميگرفت. من از او درباره خريد و فروش بردهها، بازارها و حمل و نقل سوال كردم و پرسيدم: آيا در دبي بازار بردهداري وجود داشت؟ مثل الان كه وقتي ميخواهيد خانه يا خودرو بخريد بايد آدمهايي در اين كار بوده باشند تا به آنها مراجعه كرده و بگوييد من "برده " ميخوام.
وي در پاسخ من گفت: بازار بزرگ بردهها در بوريمي قرار داشت. آنها از آنجا به عربستان فرستاده ميشدند. من اين غلامان را ديدم در حالي كه زنجير بر مچ دستشان بسته شده بود.
الظاري سپس ساعد دست خود را به سمت پشتش برد و گفت: آنها به اين غلامان دستبند ميزدند تا نتوانند، فرار كنند. اگر غلامي كار نميكرد، آنها به پاهايش زنجير ميبستند تا مانع از فرار وي شوند. كودكاني كه ربوده ميشدند نيز در بازار بوريمي فروش ميرفتند. اين كودكان را در دبي ميربودند و به عربستان سعودي، يمن و كويت ميفرستادند.
خانوادههاي ثروتمند سعودي براي خود بردگاني داشتند. اين بردگان به كارهاي خارج از منزل رسيدگي كرده و كنيزان نيز در داخل منزل به پخت و پز و نگهداري از كودكان مشغول بودند. بردگان با يكديگر ازدواج ميكردند و فرزندانشان نيز به بردگي خانوادههاي اربابانشان در ميآمدند. در سالهاي سختي و تنگدستي دهه 1940 و 1950 مالكان بردگان خود را فروختند. عده اندكي ميتوانستند از عهده تامين معاش خود برآيند چه برسد به تامين بردگان.
الظاري در اين باره ميگويد: باراني نيامد. هيچ ماهي يا غذايي در كار نبود. مردم غلامان خود را براي به دست آوردن پول براي تامين غذا فروختند.
الظاري روز رهاسازي بردگان در سال 1963 به گونهاي بخاطر ميآورد كه گويي همين ديروز بود. در حال صحبت بود كه مشغول نمايش آبياري سنتي رايج در منطقه فلج (Falaj) به گروهي از بچه دبستانيها بود و تازيانهاي به گوساله خود زد تا آب را از چاه بيرون كشيده و درون نهر سنگي جاري سازد. نهري كه تا پاي درختان كشيده شده بود. بعد از آن آبي به صورت زد و با حوله شروع به خشك كردن آن كرد و بعد در ادامه صحبتهايش گفت: شيخ راشد و شيخ زايد گفتند كه "همه بردگان آزادند كه بروند " و به آنها زمين و خانه دادند. آنها تنها گفتند ديگر بردگي به هيچعنوان مجاز نيست و خلاص. اگر ميخواهيد بمانيد و كار كنيد، مانعي ندارد. اما بايد به شما مزد پرداخت شود.
عساء در ادامه اينگونه توضيح ميدهد كه به كساني كه سابقا برده بودند، ديگر عبد گفته نميشود. بعد از سال 1963 به آنها "خادم " گفته شد كه به معني خدمتكار يا كمك است. بردگاني كه آزاد شدند اغلب نام اربابان خود را براي خود برگزيدند درست آنچه كه در آمريكا نيز شاهد آن بوديم. اماراتيهاي سياه پوست اكنون داراي برخي نامهاي پرآوازه در كشور هستند.
ادامه دارد...
+ نوشته شده در شنبه ۹ آبان ۱۳۸۸ ساعت 9:32 توسط روح الله نوذرزاده آرانی
|